مدیریت

چتر نجات شما را چه کسی می بندد؟

*چتر نجات شما را چه كسی می بندد؟*

*ارسالی از:* سیدمحسن هاشمی
*نشر:* گاهنامه مدیر
■چارلز پلوم، يكي از خلبانان نيروی دريايی بود. پس از ۷۵ مأموريت جنگی، هواپيمای او مورد اصابت يك موشك زمين به هوا قرار گرفت. پلوم بيرون پريد و به اسارت دشمن درآمد. او دستگير شد و شش سال در يكي از زندان های دشمن حبس شد. او از اين مهلكه جان سالم به در برد و اكنون آنچه را كه از آن تجربه كسب كرده است تدريس می كند.

□روزی چارلز و همسرش در رستورانی نشسته بودند. مردی به آنها نزديك شد و گفت: تو پلوم هستی! در يكی از نبردهای هوايی، جنگنده های دشمن را تعقيب كردی و سپس تو را زدند و سقوط كردی! پلوم پرسيد: تو از كجا اين مطلب را می دانی؟ مرد پاسخ داد: *من چتر نجات تو را بستم.*
@gahname_modir
●پلوم تعجب كرده بود و نفس در سينه اش حبس شده بود. مرد كه با غرور مشتش را در هوا تكان می داد گفت: *مطمئن بودم كه كار می كند.* پلوم حرف او را تأييد كرد و گفت: مطمئناً كار كرده است چون اگر كار نمی كرد من الآن اينجا نبودم!
#گاهنامه_مدیر
○آن شب پلوم از فكر آن مرد نتوانست بخوابد. او می گويد: خيلی مايلم بدانم او در لباس فرم نيروی دريايی چه شكلی بوده است؛ يك كلاه سفيد، يك دستمال در پشت و بندهای آويز منگوله دار. نمي دانم چند بار او را ديده ام و حتی به او يك سلام صبح بخير يا چيزی مثل آن نگفته ام، فقط به خاطر اينكه من خلبان جنگنده بودم و او ملوان!

○پلوم به ساعاتی فكر كرد كه آن ملوان پشت يك ميز چوبی طويل در سالن های زير كشتی، با دقت چترها را ترميم می كرده، آنها را تا می زده و با نگرانی سرنوشت كسی را كه نمی شناخته رقم می زده است.
اكنون پلوم از مخاطبين خود می پرسد: چه كسی چتر نجات شما را می بندد؟ 

■گاهی در كشاکش زندگی، فراموش می كنيم كه چه چيزی واقعاً مهم است. شايد گاهی در گفتن سلام، لطفاً، متشكرم، تبريك گفتن به كسی كه اتفاق مهمی برايش رخ داده است، تعريف كردن از كسی يا حتی انجام يك كار خوب، بی دليل كوتاهی می كنيم.

● *من به تو افتخار می كنم.* پنج كلمه ارزشمندی است كه هميشه می توانيد برای ايجاد حس خوشايند و احساس اهميت در ديگران به كار ببريد. در رفتار با ديگران تصور كنيد آنان چنانند كه بايد باشند و كمك كنيد تا آن طور بشوند كه توانايی اش را دارند.
قدر تمام ارزش های هر كسي را - هر چه هست و هر چه می كند - بدانيد. كار هر كسی هر چه باشد، ضروری و مهم است.

○در طی روز به همه افراد تمركز و توجه كنيد. سعی كنيد با افراد، بيشتر ملاقات و برخورد داشته باشيد. شايد مهمترين موقعيت زندگی كسی به كلام شما بستگی داشته باشد. بگذاريد خداوند در اين حال شما را واسطه قرار دهد. در هفته جدید، آنهايی را كه چتر نجات شما را می بندند، بشناسيد.

چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۰ | 17:56
دکتر مهدی صانعی

جنایت چگونه تبدیل به نکلیف می شود؟

*جنایت چگونه تبدیل به تکلیف می شود؟*

🖊️دکتر محمدسرگلزائی
*نشر:* گاهنامه مدیر
■وقتی در ۱۹۴۵ متفقین برلین را محاصره کرده بودند "هیتلر" خودکشی کرد، اما هیتلر به تنهایی جنایات خود را سازماندهی نمی کرد، جمعی از نوابغ آلمان با او همراهی می کردند: گوبلز، گورینگ، هیملر و آیشمن نمونه هایی از این نوابغ مومن به پیشوا بودند. 

□بخشی از آنها در دادگاه جنایات جنگی نورنبرگ محاکمه شدند ولی تعدادی از آنها به نقاط دور دنیا همچون آمریکای جنوبی گریختند و با هویت جعلی سالها به زندگی مخفی ادامه دادند.
@gahname_modir
●آیشمن جزو آنان بود. او سالها پس از پایان جنگ دستگیر شد و به اورشلیم فرستاده شد. پژوهشگران برجسته ای به مطالعه پرونده آیشمن پرداختند. آنها کنجکاو بودند ببینند وضعیت روانی کسی که مرگ هزاران انسان بی گناه را مدیریت کرده چگونه است. یکی از معروف ترین کسانی که پرونده آیشمن را بررسی کرد "هانا آرنت" بود. هانا آرنت دکترای فلسفه خود را در ۱۹۲۹ زیر نظر "کارل یاسپرز" روانپزشک و فیلسوف آلمانی در دانشگاه هایدلبرگ اخذ کرد. 
#گاهنامه_مدیر
●پس از به قدرت رسیدن نازی ها، مدتی توسط گشتاپو دستگیر شد ولی سپس به آمریکا گریخت. او اولین زن استاد در دانشگاه پرینستون بود. هانا آرنت در زمان محاکمه آیشمن مقالاتی را برای مطبوعات می نوشت که بعداً در کتاب "آیشمن در اورشلیم" جمع آوری و منتشر شدند.

■نتیجه تحقیقات پژوهشگرانی برجسته در سطح آرنت این بود: آیشمن هیچگونه بیماری روانی نداشت. او نه نسبت به لهستانی ها و نه نسبت به یهودیان، هیچ خاطره بد یا کینه ای نداشت. آیشمن در تمام سال های مدرسه و دانشگاه فردی منضبط، قانون مند، وظیفه شناس و "نمونه" بود!

□آیشمن هیچ سابقه شخصی از پرخاشگری و خشونت نداشت و در خانواده و دوستان به عنوان فردی معاشرتی، مهربان و گرم شناخته می شد! آیشمن اعتقاد داشت که به عنوان یک تکنوکرات به وظایفش عمل کرده است، سیستمی که در آن کار می کرد ماموریتی را به او محول کرده بود و او هم به بهترین نحو ماموریت را مهندسی کرده بود!

●در جنایات بزرگ و نظام مند به دنبال شخصیت های ضد اجتماعی نگردید، شاگرد اول هایی با معدل بالا و نمره انضباط بیست بدنه ماشین های سرکوب را می سازند و نوابغ خودشیفته (Narcissistic) این کارمندان شریف، وظیفه شناس و مطیع را به "انجام وظیفه" مکلف می کنند!

○جنایت های سازمان یافته و کلان زمانی محقق می شوند که "جنایت" تبدیل به "وظیفه" شود! شعبده رهبران توتالیتر همچون هیتلر، استالین و مائو این است که جنایت را تبدیل به تکلیف می کنند!

چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۰ | 7:4
دکتر مهدی صانعی

سیرت زیبا

*سیرت زیبا*

🖊️تئودور داستایوفسکی
*ارسالی از:* محمّد الماسی
*نشر:* گاهنامه مدیر
■دختر دانش‌آموزی صورتی زشت داشت. دندان‌هایی نامتناسب با گونه‌هایش، موهای کم‌پشت و رنگ چهره‌ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
https://chat.whatsapp.com/HV8kmyH0KbF8plx7Tu1fgH
□نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اوّل مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟ یک دفعه کلاس از خنده ترکید.... بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند.
@gahname_modir
●اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند. امّا بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذّاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد. و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
#گاهنامه_مدیر
○او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ...  به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجیدهایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.

■مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت.
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجّب کرده بودم که او توی هفته اوّل چگونه این را فهمیده بود.
@gahname_modir
□سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم. و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیّت سحرآمیزش میدانستم. و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیّت یک چیز، باید قبل از آن جذّاب بود!

●در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟همسرم جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم. و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
@gahname_modir
○عظمت در دیدن نیست، عظمت در چگونگی دیدن است. گاهى خودت را مثل یک کتاب ورق بزن، انتهای بعضی فکرهایت "نقطه" بگذار که بدانی باید همانجا تمامشان کنی. بین بعضی حرفهايت "کاما"  بگذار که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی.
پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار. تا فرصت ویرایش هست... خودت را هر چند شب یکبار ورق بزن...  حتی بعضی از عقایدت را حذف کن ... امّا بعضی را پر رنگ... برخی آدم ها را حذف کن، برخی را نه! هرگز هیچ روز زندگیت را سرزنش نکن!

■روز خوب به ما شادی می دهد، روز بد به ما تجربه، و بدترین روز به ما درس می دهد...! فصل ها برای درختان هر سال تکرار می شود،
اما فصل های زندگی انسان تکرار شدنی نیست... تولّد، کودکی، جوانی، پیری و ... تنها زمانی صبور خواهیم شد که صبر را یک قدرت بدانیم نه یک ضعف! آن چه ویران مان می کند، روزگار نیست، حوصله کوچک و آرزوهای بزرگ است...
*_صورت زیبای ظاهر هیچ نیست._*
*_ای برادر سیرت زیبا بیار_*

سه شنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۰ | 18:0
دکتر مهدی صانعی

مارپیچ مرگ

*مارپیچ مرگ*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■حدود صد سال پیش جانورشناسی برجسته با پدیده ای عجیب روبرو شد: یک دایره چهارصدمتری از مورچه‌ها را مشاهده کرد که در حال چرخیدن دور خودشان بودند و حدود ۲.۵ ساعت طول می‌کشید که هر مورچه یک دور کامل بزند. آنان در این دایره چهارصد متری پیوسته در حال حرکت بودند! 

□این گردش آ‌ن‌قدر ادامه یافت که پس از دو روز اکثر آنها جان باختند. آن نوع از مورچه ها از یک قانون ساده پیروی می‌کنند: *از مورچه‌ جلوی خود تبعیت کن.* نتیجه‌ این امر شکل‌گیری مارپیچ مرگ است. این دور باطل فقط زمانی می‌شکند که به طور تصادفی یکی از مورچه‌ها به دلیلی نامعلوم دایره را ترک می‌کند.
@gahname_modir
●دقت کنیم که این گونه از مورچگان به صورت گروهی خوب عمل می کنند و بسیار منظم غذا پیدا می کنند و ذخیره می کنند. تولید مثل می کنند و با هم می مانند و سازمان‌دهی خیره‌کننده‌ای برای کار و زندگی جمعی دارند. اما همین ويژگی یعنی *تبعیت کورکورانه*، باعث مرگ آنان در مارپیچ مرگ می‌شود. چرا؟ چون هر کدام از مورچه ها، استقلال رأیی ندارد و همه نفر قبلی را دنبال می کنند و به همین دلیل هم زمانی که در دایره‌ یا مارپیچ مرگ می افتند، در آن می مانند و می میرند. 
#گاهنامه_مدیر
○بسیاری از تغییرات اجتماعی و سازمانی حاصل نه گفتن است. نه گفتن به تکرار و تقلید. نه گفتن به نفر جلویی. نه گفتن به تبعیت کورکورانه. یک مثال تاریخی را با هم مرور کنیم. در گذشته در بیشتر ایالات جنوبی آمریکا، سیاهان باید در مدارس جداگانه‌ای درس می‌خواندند، حق حضور در پارک‌ سفیدپوستان را نداشتند و حتی از آب‌خوری‌ جداگانه‌ استفاده می‌کردند. حق سوار شدن به اتوبوس از در جلو را نداشتند. آنها بایستی پس از پرداخت بلیط خود از در عقب اتوبوس وارد می‌شدند. اگر یک سفیدپوست وارد می‌شد و صندلی خالی نبود یک سیاه موظف بود که صندلی‌اش را به وی بدهد. همه هم به چنین وضعی عادت کرده بودند. تا اینکه عده ای پیدا شدند و نه گفتند! 

■یک روز اتفاق جالبی افتاد. رُزا پارکس یک زن سیاه‌پوست آمریکایی آفریقایی‌تبار صندلی‌اش را به مرد سفیدپوست نداد. او بازداشت و جریمه شد. اقدام اعتراض‌آمیز وی نقطه آغاز نمادین جنبش حقوق مدنی سیاهان آمریکا شد. این کار او به تحریم گسترده شبکه ترابری همگانی توسط سیاهان منجر شد و سرانجام به تصویب قانون حقوق مدنی سال ۱۹۶۴ انجامید که هرگونه تبعیض نژادی در آمریکا را ممنوع می‌کرد. بعدها رُزا توسط کنگره آمریکا به عنوان «مادر جنبش آزادی» شناخته شد. 

□اگر رزا آن روز از مارپیچ مرگ خارج نمی شد جنبشی این چنینی شکل نمی گرفت. جوامع، گروه ها، فرقه ها، قبایل و سازمان ها نیز در معرض خطر مارپیچ مرگ هستند. هر سازمانی که بر تک فکری، تک گویی و تک صدایی تاکید کند، در معرض این خطر است. نگرانی آن جاست که ایران ما نیز در مارپیچ مرگ بیفتد. چرا نگرانم؟ سه دلیل دارد:
۱. برچسب ها: ما به راحتی برچسب می زنیم: ادبیات سیاسی و اجتماعی را این چند ساله مرور کنیم: لیبرالیست، نئولیبرالیست، برانداز، غیرخودی، سکولار، دلواپس و .... بدون آن که معنا و ریشه عمیق این مفاهیم را بدانیم آن را به عنوان برچسب می زنیم به پیشانی افراد و تا آن بنده خدا به خودش بجنبد دیگر کاری از دستش بر نمی آید.
۲. خط قرمزها: ما برای خودمان خط قرمزهای زیادی تعریف کرده ایم و افراد را منع می کنیم از اینکه در مورد آن صحبت کنند. برخی افراد می فهمند که باید از این مارپیچ بیایند بیرون اما فشار روانی نمی گذارد پا را از دایره مرگ بیرون بگذارند.
۳. سنت ها: به خاطر ریشه تاریخی بلند ما، مجموعه سنت هایی از گذشته باقی مانده نیز در ایران زیاد است و البته این هم خوب است و هم می تواند گاهی بد باشد. مجموعه ای از سنت های فرهنگی-اجتماعی. یک مثال خیلی خیلی کوچک: عقد دخترعمو-پسرعمو در آسمان ها بسته شده است و هنوز در برخی از بخش های کشور این عقیده ریشه دارد. 

●دقت کنید: نمی گویم ایران در مارپیچ مرگ است. فقط تاکید می کنم که مستعد این هستیم که در مارپیچ مرگ بیفتیم. پتانسیل بالای برچسب زنی، وجود خط قرمزهای متعدد، ریشه بلند سنت ها، ما را مستعد مارپیچ مرگ می کند. 
○خداوند خطر مارپیچ مرگ را هشدار داده است: جایی که در کتاب آسمانی اشاره می کند به آنانی که می گویند ما همان راهی را می رویم که پدران مان و گذشتگانمان می رفته اند. و با این سوال روبرو می شوند که حتی اگر پدرانشان بی خرد و گمراه بوده اند؟

■یک پیشنهاد ساده اما دشوار: از این پس به جای آن که هر کسی که به گونه ای متفاوت از ما فکر می کند را «دگراندیش» بدانیم و بنامیم، یک فرصت و نعمت تلقی کنیم. شاید او همان فردی باشد که با متفاوت فکر کردنش می تواند مسیر زندگی و جامعه ما را عوض کند. البته نیک می دانم که همین پیشنهاد ساده من را نیز عده ای برنمی تابند و خواهند گفت که فلانی سنگ دگراندیشان را به سینه می زند....
*نویسنده:* ناشناس

سه شنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۰ | 8:9
دکتر مهدی صانعی

عجایب ما در هندوستان

*عجایب ما در هندوستان!*

🖊️رحیم قمیشی
*ارسالی از:* مرتضی علوی
■بعضی چیزها که بین ما خیلی عادی است، در منطقه دیگری از زمین خیلی عجیب است، و بعضی چیزها که برای آنها عادی است برای ما بسیار عجیب.

□وقتی رفته بودم هند هر کجا همسرم را معرفی می‌کردم با افتخار می‌گفتم ایشان دختر خاله‌ام هستند! بعداً فهمیدم چرا بسیاری اوقات چپ‌چپ نگاه‌مان می‌کنند. ازدواج دخترخاله و پسرخاله، همینطور پسر عمو و دختر عمو برای آنها حرام است، البته کمتر به روی خودشان می‌آوردند. تعجب می‌کردند این کار زشت (از نظر آنها) را چرا دیگر ابرازش می‌کنم.
@gahname_modir
●به آنها که تعارف می‌کردیم بفرمایید داخل، داریم غذا می‌خوریم، می‌آمدند داخل و می‌نشستند سر سفره‌مان البته اگر غذایمان گوشتی نبود، طرف راننده بود، مامور برق بود، همسایه بود، اصلاً تعارف سرشان نمی‌شد. کم‌کم یاد گرفتیم نباید تعارف شاه عبدالعظیمی بکنیم! فهمیدیم چقدر ما در تعارفات دو رو هستیم.
#گاهنامه_مدیر
○اصلاً نمی‌فهمیدند مراسم عزا یعنی چه! استادم روز عاشورا را به من تبریک می‌گفت، می‌دید دسته داریم و مراسم خاصی برگزار می‌کنیم، خیلی هم خوشش می‌آمد از مراسم سنتی ما، به دسته‌های ما می‌گفت کارناوال عاشورا، بخصوص که می‌دید آن روز شربت و غذا هم می‌دهیم. واقعاً فکر می‌کرد یک‌جشن است یا نهایتاً یک بزرگداشت، اما عزاداری برایش نامفهوم بود.

■یک کیسه ده کیلویی لیموترش گرفته بودم، آبلیمو تهیه کنم، همسایه‌ها با تعجب نگاهم می‌کردند، می‌پرسیدند ده کیلو لیمو را گرفته‌ام چه کار کنم، گفتم آبش را می‌گیرم تا بعداً استفاده کنم به من می‌خندیدند. آنها همیشه لیموترش تازه داشتند ما نمی‌دانستیم.

□در مورد گوجه هم همینطور بود، نمی‌توانستند درک کنند ما چرا گوجه تازه را رب می‌کنیم! وقتی همیشه گوجه بود. راستش ما نمی‌توانستیم باور کنیم همیشه نعمت هست، همیشه آماده قحطی بودیم!

●عطش ما برای گرفتن دکترا برای آنها عجیب بود. گر چه سطح زندگی‌شان از ما پایین‌تر بود اما به همان نسبت هم هزینه تحصیل ارزان بود، اما تلاشی صورت نمی‌گرفت حتماً دکترا بگیرند. همسایه ما خانم "ایندو" سه فوق لیسانس داشت، روانشناسی، زبان انگیسی و شیمی. از او پرسیدم چرا به جای سه فوق لیسانس یک دکترا نگرفته، با صداقت توضیح داد مقطع دکترا پول می‌خواسته، ولی تا مقطع فوق لیسانس مجانی بوده.

○حجاب نداشتن ایرانی‌ها را تا حد افراطی و حجاب داشتن‌شان را تا حد غیر عادی پذیرفته بودند و می‌دیدند. می‌دانستند ما طیف‌های وسیع و متنوعی در کشورمان داریم، در واقع ما جمع اضدادیم! اما اینکه بعضی با حجاب‌ها آرایش غلیظ در صورت و لب و گونه‌هایشان می‌کردند گیج‌شان می‌کرد. نمی‌توانستند بین این دو جمع بزنند. گر چه ما راحت جمع می‌زدیم!

■استاد راهنمایم "دکتر رائو" تا شش ماه اول آشنایی‌مان رویش نشده بود بپرسد از چه چیزی ناراحتم! وقتی پرسید آیا در بدو ورودم به هند کسی را از دست داده بودم و پاسخ شنید که نه، برایش عجیب بود و می‌پرسید پس چرا آنهمه غمزده بودم!؟ هر چه می‌گفتم قیافه عادی اکثر ما ایرانی‌ها همینجوری است باور نمی‌کرد! می‌گفت شما چرا بی هیچ دلیلی ناراحتید، چرا همیشه نگران آینده‌اید، می‌پرسید و نمی‌دانست چرا ما همیشه فکر می‌کنیم فردا حتماً اتفاق بدی خواهد افتاد! من نمی‌توانستم قانعش کنم غمزده نیستم. قبول نمی‌کرد تصور بدبیاری، جزیی از وجود واقعی ماست و خدا همیشه بدترین گزینه‌ها را پیش روی ما می‌گذارد! ما فقط می‌توانیم بین بد و بدتر، "بد" را انتخاب کنیم و شکرگزار خدا برای قبول انتخاب‌مان باشیم

□از دین‌شان که می‌پرسیدیم خیلی بد نگاه‌مان می‌کردند، و همیشه با اکراه جواب می‌دادند. اگر رویشان می‌شد می‌پرسیدند مگر ما از دین تو سؤال کردیم که تو از دین ما می‌پرسی! راست می‌گفتند. دین را امر شخصی می‌دانستند اما ما در قدم اول باید می‌دانستیم طرف پیرو چه دینی است!

●روزی که فارغ‌التحصیل شدم برای لوح فراغت از تحصیل صدایم کردند، یک جای اطلاعات من خالی بود! آن اطلاعات نه در پاسپورتم بود، نه در شناسنامه‌ام نه در کارت ملی‌ام. کارمند دانشگاه پرسید؛ اسم مادرت چیست؟ با تعجب پرسیدم مادر؟ که کارمند با تعجب گفت بله مادر،  و ادامه داد؛ او نه ماه تو را حمل می‌کند، دو سال شیر به تو می‌دهد و سال‌ها راهت می‌برد و تر و خشکت می‌کند، حالا با تعجب می‌پرسی چرا مادر! گفتم نه به‌خدا! من خوشحالم از اینکه در مدرک تحصیلی‌ام اسم مادرم را می‌نویسید. و نوشتند؛ رحیم قمیشی فرزند خدیجه. چه خاطره زیبایی شد روز آخر اقامتم. حتماً بعضی رفتارهای عجیب آنها را هم می‌نویسم....

دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ | 14:21
دکتر مهدی صانعی

مسائل پیچیده، راه حل های ساده

*مسائل پیچیده، راه حل های ساده*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يك بيمارستان معروف، بيماران يك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهاي يكشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدّت و ضعف مرض آنان نداشت. اين مسئله باعث شگفتي پزشكان آن بخش شده بود به طوري كه بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند. 

□كسي قادر به حل اين مسئله نبود كه چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهاي يكشنبه مي ميرد. به همين دليل گروهي از پزشكان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشكيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد كه در اولين يكشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذكور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. 
@gahname_modir
●در محل و ساعت موعود، بعضي صليب كوچكي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و ... دو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود كه «پوكي جانسون» نظافتچي پاره وقت روزهاي يكشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات (Life support system) را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول كار شد...
#گاهنامه_مدیر
○ *_بيشتر مسائلي كه عجيب و ناشناخته به نظر مي رسند علّت هاي پيچيده و ناشناخته ندارند._*

دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ | 9:3
دکتر مهدی صانعی

کوچک، متوسط، بزرگ

*کوچک، متوسط، بزرگ*

*نشر:* گاهنامه مدیر
▫️ *درس ١*
• انسان های بزرگ زودتر از دیگران سلام می دهند.
• انسان های متوسط در سلام کردن عجله ای ندارند.
• انسان های کوچک منتظرند دیگران به آن ها سلام کنند.

▫️ *درس ٢*
• انسان های بزرگ اوّل فکر می کنند، بعد حرف می زنند. 
• انسان های متوسط اوّل حرف می زنند، بعد فکر می کنند.
• انسان های کوچک اصلاً فکر نمی کنند.

▫️ *درس ٣*
• انسان های بزرگ بدی های دیگران را فراموش می کنند.
• انسان های متوسط خوبی های دیگران را فراموش می کنند.
• انسان های کوچک قبول ندارند که چیزی را فراموش می کنند. 

▫️ *درس ۴*
• انسان های بزرگ انتقادپذیرند.
• انسان های متوسط انتقاد گریزند.
• انسان های کوچک انتقاد ستیزند. 

▫️ *درس ۵*
• انسان های بزرگ اشتباهات خود را جبران می کنند.
• انسان های متوسط اشتباهات خود را تکرار می کنند.
• انسان های کوچک اصلاً قبول ندارند که در زندگی اشتباه می کنند. 
#گاهنامه_مدیر
▫️ *درس ۶*
• انسان های بزرگ به فکر حفظ جایگاه دیگران هستند.
• انسان های متوسط فقط به فکر حفظ جایگاه خود هستند.
• انسان های کوچک به فکر نابودی جایگاه دیگران هستند. 

▫️ *درس ٧*
• انسان های بزرگ به فکر جلب رضایت خداوند متعال هستند.
• انسان های متوسط به فکر جلب رضایت مردم هستند
• انسان های کوچک آنقدر از خود راضی اند که هیچ کس از آن ها راضی نیست. 

▫️ *درس ٨*
• انسان های بزرگ خواسته‌های دیگران را تامین می‌کنند.
• انسان های متوسط تقاضای تامین خواسته هایشان را توسط دیگران دارند. 
• انسان های کوچک خواسته هایشان را به دیگران تحمیل می کنند. 

▫️ *درس ٩*
• انسان های بزرگ برای احقاق حقوق دیگران می کوشند. 
• انسان های متوسط فقط برای اثبات حقوق خود تلاش می کنند. 
• انسان های کوچک اما انگار فقط در تضییع حقوق دیگران پافشاری می کنند. 
@gahname_modir
▫️ *درس ١٠*
• انسان‌های بزرگ کارشان را خوب انجام می دهند، اگرچه تشویق نشوند. 
• انسان های متوسط به شرط تشویق، کارشان را خوب انجام می دهند.
• انسان های کوچک تا تنبیه نشوند، کارشان را درست انجام نمی دهند. 

▫️ *درس ١١*
• انسان های بزرگ طبق برنامه عبادت می کنند. 
• انسان های متوسط بدون برنامه عبادت می کنند. 
•انسان های کوچک اصلاً عبادت نمی کنند. 

▫️ *درس ١٢*
• انسان های بزرگ انرژی فراوانی به شما می دهند.
• انسان های متوسط نه انرژی می دهند و نه انرژی می گیرند. 
• انساهای کوچک انرژی فراوانی از شما می گیرند. 

▫️ *درس ١٣*
• انسان های بزرگ اهل مطالعه و مطالبه‌اند.
• انسان های متوسط اهل مقایسه و مناظره‌اند.
• انسان های کوچک اهل مغالطه و مناقشه‌اند. 

▫️ *درس ١۴*
• انسان های بزرگ با توجه به واقعیت های مهم تصمیم می گیرند. 
• انسان های متوسط با توجه به وقایع نه چندان مهم تصمیم می گیرند. 
• واقعیت این است که انسان های کوچک اصلاً تصمیمات مهمی نمی گیرند؟

▫️ *درس ١۵*
• انسان های بزرگ برای هر کاری مشاوره می کنند.
• انسان های متوسط همواره مشاهده می کنند. 
• انسان های کوچک فقط مشاجره می کنند. 
#گاهنامه_مدیر
▫️ *درس ١۶*
• انسان های بزرگ در هر فرصتی می اندیشند.
• انسان های متوسط فرصت اندیشیدن پیدا نمی کنند. 
• انسان های کوچک اصلاً نیازی به اندیشیدن نمی‌بینند. 

▫️ *درس ١٧*
• انسان های بزرگ بی جهت حرف نمی زنند. 
• انسان های متوسط خیلی حرف می زنند. 
• انسان های کوچک فقط حرف می‌زنند. 
@gahname_modir
▫️ *درس ١٨*
• انسان های بزرگ به حال دوستان مفیدند.
• انسان های متوسط دوستان به حالشان مفیدند.
• انسان های کوچک اصلاً دوستی ندارند تا به حالشان مفید باشد. 

▫️ *درس ١٩*
• انسان های بزرگ پول را خرج دیگران می کند.
• انسان های متوسط پول را خرج خود می کنند.
• انسان های کوچک خود را خرج پول می کنند.

▫️ *درس ٢٠*
• انسان های بزرگ می دانند چرا کار می کنند.
• انسان های متوسط نمی دانند چرا کار می کنند.
• انسان های کوچک اصلاً کاری نمی کنند...

دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ | 0:46
دکتر مهدی صانعی

بوسه ای که زندگی من را عوض کرد.

*بوسه ای که زندگی من را عوض کرد!* 

🖊️دکتر مجتبی لشکربلوکی
*نشر:* گاهنامه مدیر

■اولین بار که پایم به مدرسه باز شد، کمتر از شش سال سن داشتم و جثه ام کوچک بود. آن وقتها مهد کودک و پیش دبستانی در روستا نبود و دانش آموزان غیررسمی به نام "مستمع آزاد" در کلاس اول می نشستند. 

□جایم آخر کلاس و هم نیمکتی ام سکینه؛ جثه ای درشت و حرکاتی کند داشت. مبتلا به فلج مغزی بود. هیچ کدام از ما توسط معلم و سایر دانش آموزان به حساب نمی آمدیم. کار من این بود که دست سکینه را بگیرم تا بتواند حروف را به سختی بر کاغذ بنویسد. 
@gahname_modir
●پائیز به آخر نرسیده؛ سکینه خزان شد. کالبد بی جانش را پیچیده در پتو بر تخته گذاشتند. سکینه که رفت من هم دل و دماغی برایم نماند؛ مدرسه را رها کردم. سال بعد که به سن مدرسه رسیدم، هنوز جثه ام ریز بود. با این تصور که هنوز مستمع آزادم، من را بر روی نیمکت آخر کلاس نشاندند.
#گاهنامه_مدیر
○معلم ما خانم معلمی بود تازه کار که از دانشسرای عشایری آمده بود. نامش ثریا در لباس های رنگین عشایری همچون طاووس بود و صورت شادابش در میانه شبستان چارقد و لچک و طرّه زلفهای سیاهش چون خوشه پروین می درخشید. دبستانهای ما هنوز زیر سایه تعلیمات عشایری بودند و خود، از عشایر و دست پرورده آن عشایر زاده دانشمند (قاسم صادقی)که دلبسته طبیعت بود و عاشق زندگی، به شاگردانش گفته بود که با لباس خودشان بر سر کلاس بروند. لباسی پر نقش و نگار با الهام از طبیعت همان منطقه.  

■پائیز و زمستان گذشت و بهار از راه رسید. من دانش آموز رسمی بودم نشسته بر آخرین نیمکت، خاموش و منتظر که نام"مستمع آزاد" را یدک می کشیدم. تعطیلات نوروز که تمام شد معلم شروع به پرسیدن کرد. اما همه درسها در چهارده روز تعطیلی از کله ها پریده بود. کسی جواب نداد. دوباره پرسید. با ترس دست بلند کردم و گفتم: 
- خانم اجازه!
- مگر بلدی؟
- خانم اجازه بله
- بفرما

□برای نخستین مواجهه رسمی با تخته سیاه به پیش تاختم. قامتم به تخته سیاه نمی رسید. با بزرگواری و مهربانی یا شاید ترحم، چهار پایه ای زیر پایم گذاشت و من مسلط، سراسر میدان فراخ تخته سیاه را یک تنه، با سلاح گچ سفید و رگبار کلمات فتح کردم. معلم جیغی کشید و سرخ شد. از خوشحالی بود یا نمی دانم چه، هر چه بود خم شد، مرا بغل کرد و بوسید. 

●مهربانی او در میان امواج عطرآگین گردن آویز میخک دوچندان بر من نشست. مرا بر نیمکت اول نشاند و دفتری از وسایل شخصی خود به من هدیه داد. همان سال شاگرد اول شدم و سالهای دیگر هم(منسوب به دکتر سهراب صادقی فوق تخصص مغز و اعصاب).

○تجویز راهبردی:
▪︎هوارد گاردنر، استاد دانشگاه هاروارد و روانشناس معروف و معاصر، نظریه ای دارد به نام هوش های چندگانه. او می گوید هوش صرفاً هوش ریاضی یا همان IQ نیست. او اول هشت هوش و در نهایت ده هوش را شناسایی کرد: هوش های موسیقایی، تصویری_فضایی، کلامی_زبانی، جسمی_حرکتی، منطقی_ریاضی، درون فردی، برون فردی، طبیعت‌گرا، اخلاقی و بالاخره هوش وجودی.

▪︎آنچه زندگی را هیجان‌انگیز می‌کند در واقع این است که افراد مختلف ترکیبی ویژه از هوش ها و استعدادها هستند و از ترکیب یکسانی تشکیل نشده‌اند. همه انسان‌ها باهوش‌اند فقط شکل های متفاوتی از هوش نسبت به هم دارند. همین نکته ساده را اگر بپذیریم سه کار باید بکنیم:
 
۱. موفقیت را فقط یک بعدی تعریف نکنیم. اگر بچه ما در ریاضی ضعیف است، ایرادی ندارد. شاید او نویسنده بزرگ جهانی باشد. مگر نویسندگان، ریاضیات خوبی داشته اند؟
 
۲. هر فردی را به مثابه یک گلوله استعداد (بسته استعداد کشف نشده) نگاه کنیم. همان بچه کم‌حرف خجالتی بدلباس شاید بزرگ ترین مجسمه ساز قرن باشد.
 
۳. موفقیت های کوچک دیگران - می تواند یک کودک باشد یا کارمند تازه وارد، یک کارآفرین جوان باشد یا یک برنامه نویس ۱۶ ساله - را جدی بگیریم. فراموش نکنیم یک بوسه چه تاثیری می تواند در سرنوشت آدمی بگذارد.

▪︎یکی از تعاریف توسعه این است: افزایش گستره انتخاب افراد از طریق قابلیت ها  و محیط توانمندساز. نهادها (به ویژه نهاد آموزش و پرورش و آموزش عالی) را به گونه ای طراحی کنیم که امکان تست و کشف و پرورش استعدادهای متفاوت وجود داشته باشد و نه اینکه همه را یک شکل، یک سان و یک گونه پرورش دهیم. نهادها باید آزادی و گستره انتخاب را افزایش دهند و نه آن که انسان هایی با هوش و استعدادهای مختلف را محدود، محصور و مجبور کنند. مثلا همین که آزادی تغییر رشته وجود داشته باشد کمک می کند فرد بتواند مسیر خودش را در زندگی دوباره پیدا کند نه اینکه گرفتار تصمیمات اشتباه قبلی خود باقی بماند.

▪︎شاید من و شما نتوانیم کشورمان را تغییر دهیم، اما می توانیم کمک کنیم ده استعداد کشف نشده، راهشان را در زندگی و کسب وکار پیدا کنند و انتخاب هایشان گسترده تر شود. اینگونه همه ما می توانیم یک کنشگر توسعه باشیم. از منظر توسعه، *هیچکس مستمع آزاد نیست!*

یکشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۰ | 12:32
دکتر مهدی صانعی

لیزر یا پنکه

*پنکه یا لیزر*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■علی خسروشاهی مدیر و کارخانه‌دار سابق کارخانه‌جات مینو در کتاب خاطراتش آورده است:

□یک کارخانه شکلات‌سازی سوئیسی، گاهی به دلیل ایراد دستگاه‌هایش در خط تولید، بسته‌بندی خالی رد می‌کرد، بدون این‌که در داخل بسته شکلاتی بگذارد و همین بسته‌های خالی احتمالی باعث نارضایتی مشتریان می‌شد.
@ gahname_modir
●مسئولان این کارخانه سوئدی، پس از تحقیق بسیار و صرف حدوداً یک‌ و نیم میلیون دلار هزینه به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند تا بسته‌بندی‌های خالی را به طور اتوماتیک شناسایی و جدا کند.
 #گاهنامه_مدیر
○با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه های ما نیز مشابه دستگاه های همان کارخانه شکلات‌سازی سوئیسی بود. دستور تحقیق دادم و بعد از یک هفته سرپرست ماشین‌ها گفت: "بله درست است در دستگاه‌های ما هم چنین ایرادی دیده شده است و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار راه پیدا کرده باشند."

■نگرانی‌ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئت‌مدیره روی موضوع بحث کنیم. می‌خواستم نظر هیئت‌مدیره را در مورد یک ‌و نیم میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.
@gahname_modir
□فردای آن روز با اعضای هیئت‌مدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو لیزر ماشین قرار دارد. از کارگر ساده بالا سر ماشین پرسیدم: "دلیل این پنکه چیست؟!"
 گفت: "ماشین گاهی بسته خالی می‌زند، من هم این پنکه را که در انبار بود آوردم گذاشتم سر راه دستگاه که بسته‌های خالی از شکلات را با باد پرت کند بیرون."

●نگاهی به هیئت‌مدیره کردم، تمامشان رنگ‌شان پریده بود. به کارگر خلّاق که ما را از شرّ یک ‌و نیم میلیون دلار خرج اضافی رهانیده بود یک تشویق‌نامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم.

یکشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۰ | 9:31
دکتر مهدی صانعی

قرص دردسر زرد شاخدار

*قرص دردسر زرد شاخدار!*

*ارسالی از:* سید محسن هاشمی
*نشر:* گاهنامه مدیر
■سال ۸۴ چند هفته ای بود که با همسرم یک داروخانه در یکی از شهرهای ساحلی مازندران تاسیس کرده بودیم. احتمالاً داروخانه ما نزدیک ترین داروخانه ایران به دریا بود، طوری که وقتی هوا طوفانی میشد باید ماسه های ساحل رو از تو داروخانه جارو می کردیم.

□اوائل فقط یک نسخه پیچ داشتیم که بومی همون جا بود و چند سال سابقه کار داشت. منهم که بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشکده مستقیماً استخدام صنعت شده بودم و حدود ۷ سالی از محیط داروخانه دور بودم، روزهای اول برام خیلی سخت بود. 
@gahname_modir
●مخصوصاً با فرهنگ و زبان مردم اون منطقه که بیشتر روستایی بودن، کاملاً غریبه بودم. البته همسرم بخاطر مازندرانی بودن از این نظر مشکلی نداشت، ولی بخاطر کارهاش به اصفهان برگشته بود و من اونجا در یک ویلای چسبیده به زمین های کشاورزی تنها زندگی می کردم.

○نسخه پیچ مون که اسمش اباصلت بود، رابطه خیلی خوبی با محلی ها داشت و‌ اونجا همه دکتر صداش میکردن. با وجود اینکه همه ساعت های باز بودن داروخانه رو حضور داشتم و دستور مصرف داروها رو می نوشتم، ولی خیلی با مریضا رودررو‌ نمی شدم و نمی تونستم اونطور که دلم میخواد باهاشون *ارتباط* برقرار کنم و در مورد شیوه صحیح مصرف داروها، عوارض جانبی و هشدارها و .... براشون توضیح بدم؛ چون هم اصطلاحاتی رو به کار می بردن که اصلاً نمی فهمیدم و هم لهجه شون خیلی غلیظ بود. 
#گاهنامه_مدیر
■مثلا یک بار به اباصلت گفتم: یکی اومده میگه قرص اصغر دوقلو میخوام! گفت: خانم دکتر قرص آکسار (دو‌ رنگ) میخواد. همین اتفاق برای قرص اشتها آور (سیپروهپتادین) هم افتاد و‌ من خیلی جلوی اون خجالت کشیدم. تا مدت ها جلوی پیشخوان نرفتم و سعی کردم اول با اصطلاحاتی که اونجا بکار می برن آشنا بشم.چون اگه منظورشون رو نمی فهمیدی، بهشون برمیخورد و نسخه پیچ رو صدا می کردن و در گوشش می گفتن: این از کجا اومده؟!

□اباصلت به من گفت: باید چند ماه کنار من تجربه به دست بیارین خانم دکتر و بعد برین جلوی مشتری! راستش از این حرفش خیلی بهم برخورد و گفتم هر جوری هست باید این مشکل رو حل کنم. بعد از یک هفته یک فرهنگ اصطلاحات دارویی درست شد:
قرص عدسی: کلیدینیوم سی
قرص گلی: ایبوپروفن
قرص لوزی آبی: وایگرا
قرص قرمز پشت طلایی: رانیتیدین
قرص کارد و پنیر: کاپتوپریل
قرص سین جیم: جین سنگ 
قرص جینگولی بابا: جینکوبیلوبا
قرص گولی منگولی: گلی بنکلامید
قرص پیازی: پیازکلیدین
قرص ماشین: دیمن هیدرینات
قرص حرکت: سیلدنافیل
قرص آمبولانسی (اورژانسی): لوونورژسترل
قرص جنیفر: ژلوفن
قرص آنتی اسماعیل: آنتی هیستامین
قرص ضد بشریّت: قرص ضدّ بارداری
و ................

●زمانی که فکر می کردم با همه اصطلاحات اصلی آشنا شدم و دیگه مشکلی ندارم، یه مشتری اومد داروخانه و گفت: بی زحمت یک ورق «قرص دردسر زرد شاخدار» بدین. داشتم شاخ درمی آوردم که این دیگه از کجا اومده؟! همین جوری هاج و واج مونده بودم و روم هم نمیشد نسخه پیچ رو صدا کنم که دیدم اون از پشت خیلی آروم اومد، یک ورق استامینوفن کدئین رو جلوم گذاشت تا به مشتری بدم.

○بعد از رفتن این آقا، اباصلت به من گفت: شما خانم دکتر تا حالا دوره عمومی رو گذروندین، باید یه دوره تخصصی هم بگذرونید!
گفتم: منظورش رو از کجا فهمیدی؟
گفت: تو‌ شمال صفت و موصوف و مضاف و مضاف الیه رو جابجا به کار می برن؛ مثلاً: دردسر یعنی سردرد و منظورشون از قرص دردسر، استامینوفن هست. وقتی میگن شاخدار، یعنی مال کارخانه داروسازی آریا باشه (آرم این شرکت تصویر یک بز کوهی بالدار با شاخ های بلنده) و چون رنگ فویل نوع کدئینه زرده، معلومه که استامینوفن کدئین داروسازی آریا رو میخواد!

■بعد از این توضیح بود که فهمیدم راست میگه و *_هر چقدر دانش انجام کاری رو داشته باشی ولی مهارت به کارگیری به زبون و‌ فرهنگ مردم اون منطقه رو به دست نیاورده باشی، تو رو جدّی نمی گیرن_* و همه زحمت هات به هدر میره

□سال هاست که دیگه اونجا داروخانه نداریم، ولی خاطرات خوب کار و زندگی با اون مردم دوست داشتنی همیشه با من هست.

شنبه دهم مهر ۱۴۰۰ | 18:21
دکتر مهدی صانعی

۳ تعبیر زیبا از انسانیت

*۳ تعبیر زیبا از انسانیّت*
 
*نشر:* گاهنامه مدیر
*تعبیر اوّل:* 
*ارسالی از:* رحمان نوری
■ميگويند ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩش را ﺑﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﯼ برساند ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ در آن جلسه ﺍﺯ ﺣﻖ ﻣﻠﺘﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺩﻓﺎﻉ كند ﺩﯾﺮ به ايستگاه راه آهن رسيد ﻭ ﻗﻄﺎﺭ شروع به ﺣﺮﮐﺖ کرده ﺑﻮﺩ. گاندى ﻣﺠﺒﻮﺭشد كه به ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﺪﻭد و ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻪ ﻗﻄﺎﺭ رسيد. ﻭلى هنگام ﺳﻮﺍﺭ شدن ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﺶ ﺍﺯ پايش ﺩﺭ آمد ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﯾﻞ افتاد.  گاندى سريع ﻟﻨﮕﻪ ديگر كفش ﺭا از پاي درآورده و به سمت لنگه جا مانده پرتاب نمود. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ رسيد و ﻭﺍﺭﺩ ﺟﻠﺴﻪ شد ﺗﻤﺎﻡ ﺣﻀّﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ  
ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ خنديدند. 
@gahname_modir
□ﯾﮑﯽ از ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯿﻬﺎ گفت: ﺁﻗﺎﯼ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﮐﻔﺸﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﮐﻮ؟ ﻧﮑﻨد قصد داريد ﺑﺎ ﭘﺎﯼﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ملت خود ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﯿﺪ! ﻣﺠﺪﺩﺍً ﻫﻤﻪ حضار خنده ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﮔﺎﻧﺪﯼ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺁﺭﺍﻡ و ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻨﺪﻩ  ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺗﺎﺧﯿﺮ  
ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪﻡ ﺗﺎ خود را به اﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮسانم ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﻢ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﻣد ﻭ ﻣﻦ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻟﻨﮕﻪ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ  
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ!
ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭﯼ ﺳﺎﻟﻦ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺖ.
ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻌﻨﺎﯼ *ﺍﻧﺴﺎﻧﯿّﺖ*. 
ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺗﺤﻤّﻞ ﮐﻨﯿﻢ،
ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ.  
ﮔﺎﻫﯽ، «ﺧﺪﺍوند» ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ «ﺩﺳﺖ ﺗﻮ»، «ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ» 
ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ «ﺩﺳﺘﯽ» ﺭﺍ  ﺑﻪ «ﯾﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ». ﺑﺪﺍﻥ که: «ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺕ» 
دﺭ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ.


*تعبیر دوّم:*
*ارسالی از:* رحمان نوری
■دکتر ویکتور فرانکل؛ تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشويتس در لهستان معروف به قتلگاه آدم سوزی فرار کند. او در نامه‌ا‌‌ی‌ خطاب به معلمان سراسر جهان برای تمام تاریخ اینگونه می‌نویسد:
@gahname_modir
□چشمان من چیزهایی دیده است که چشم هیچ انسانی نباید ببیند. من اتاق‌های گازی را ديدم كه توسط بهترين مهندسين طراحی می‌شدند. من پزشكان ماهری را ديدم كه کودکـانی معصوم و بی‌ گناه را به راحتی مسموم میكردند. من پرستارانی کاربلد را دیدم ‌که انسان‌ها را با تزریق یک آمپول به قتل می‌رسانند.
#گاهنامه_مدیر
●من فارغ‌ التحصیلان دانشگاهی را دیدم که می‌توانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند. و مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد.

○از شما تقاضا میکنم که تلاش کنید قبل از تربیت دانش‌آموزانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس، از آنها *یک انسان* بسازید، تا روزی تبدیل به جانوران روانی دانشمند نشوند.

■پزشک یا مهندس شدن کار چندان دشواری نيست و هرکسی می‌تواند با چند سال تلاش به آن برسد امّا به دانش‌آموزان خود بیاموزید که بهترین و بزرگترين ثروت هر کدام از آنها *"انسانیت"* است كه با هيچ مدرک تحصیلی در جهان قابل مقايسه نيست...

*تعبیر سوّم*
*ارسالی از:* انسیه زاهدی
■استاد رشته حقوق، موقع شروع کلاس از دانشجویی پرسید، اسمت چیست؟

□دانشجو خود را معرفی کرد، ولی استاد بی جهت عصبانی شده و دانشجو را از کلاس بیرون کرد. دانشجو تلاش کرد از خود دفاع کند ولی استاد با تندی او را از کلاس بیرون راند و دانشجو‌ خارج شد، در حالیکه احساس مظلومیّت می‌کرد و دیگر دانشجویان ساکت بودند!
@gahname_modir
●سپس استاد بحث خود را شروع کرد و پرسید:
چرا قانون وضع میشود؟
یکی از دانشجویان پاسخ داد:
برای اینکه کارهای مردم نظام‌مند شود، دیگری گفت برای ایجاد نظم و دانشجوی سوم گفت: قانون برای اینست که قوی بر ضعیف ظلم نکند.
#گاهنامه_مدیر
○استاد پس از شنیدن پاسخ دانشجویان گفت: همه اینها درست است ولی کافی نیست.
یکی از دانشجویان دست بلند کرد و گفت: قانون برای این است که عدالت محقق شود. استاد گفت: جواب همین است. برای اینکه عدالت سودبخش باشد.

■استاد ادامه داد: حالا فایده عدالت چیست؟ یکی از دانشجویان گفت برای حفظ حقوق افراد و اینکه کسی مورد ستم قرار نگیرد. سپس استاد گفت: حالا بدون ترس پاسخ مرا بدهید آیا من به همکلاسی شما ظلم کردم‌ که او را بیرون کردم؟

دانشجویان یکصدا پاسخ دادند: بله! پس استاد با عصبانیّت گفت: خوب پس شما چرا در برابر ظلم من ساکت شدید و عکس العملی نشان ندادید؟
قوانین چه فایده‌ای دارند اگر ما شجاعت اجرای آنرا نداشته باشیم؟
هنگامیکه شما در برابر ظلمی که به کسی میشود سکوت کرده و از حق دفاع نمی‌کنی، انسانیّت خود را از دست می‌دهید و انسانیّت قابل مذاکره نیست!

□سپس استاد دانشجویی را که بیرون کرده بود را صدا زد و در برابر دانشجویان از او عذرخواهی کرد و گفت: این درس امروز شما بود و وظیفه شماست که آن را در اجتماع محقق سازید.(یاد دکتر امیر ناصر کاتوزیان پدر علم حقوق گرامی باد.).

شنبه دهم مهر ۱۴۰۰ | 7:52
دکتر مهدی صانعی

غذاتون سرد نشه

*غذاتون سرد نشه*

*ارسالی از:* حمداله بوذری
*نشر:* گاهنامه مدیر
■در رستوران بودم که میز بغلی توجه‌ام را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله رو به‌ روی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی می‌گفتند و زیرزیرکی می‌خندیدند.

□بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سن‌تان باید بچه دبیرستانی داشته باشید. نه مثل بچه دبیرستانی‌ها نامزدبازی و دختربازی کنید. 
@gahname_modir
●داشتم چپ‌چپ نگاهشان می‌کردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم، بچه‌ها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسه‌شون کتلت گذاشتم تو یخچال. 

○خوشم آمد. ذوق کردم، گفتم چه پدر و مادر باحالی، چه عشق زنده‌ای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگر را دوست دارند. چقدر خوب است که زن و شوهرها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقدر رویایی. قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را می‌کنم.
#گاهنامه_مدیر
■داشتم با لبخند و ذوق نگاهشان می‌کردم که ناگهان مرد به زن گفت: پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون! اَی تُف، حالم به هم خورد. زنیکه تو شوهر داری آن‌وقت با مرد غریبه آمدی ددر؟ ما خیر سرمان مسلمانیم، اسلام‌تان کجا رفته؟ زن و مرد نامحرم با هم چه غلطی می‌کنند؟ بی‌شرف‌ها. 

□داشتم چپ‌چپ نگاهشان می‌کردم که مرد بلند شد رفت به سمت صندوق تا پول غذا را حساب کند. زن هم دنبالش رفت و بلند گفت: داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش هم با مامان اومدیم تو حساب کردی. آخییی  آبجی و داداش بودن. الهی الهی، چه قشنگ، چه قدر خوبه خواهر و برادر اینقدر به هم نزدیک باشند.

●داشتم با ذوق و شوق نگاه‌شان می‌کردم و لبخند می‌زدم که آمدند از کنارم رد شدند و در همان حال مرد با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: از کی تا حالا من شدم داداشت؟ زن هم نیش‌خندی زد و گفت: این‌جوری گفتم که مردم فکر کنن خواهر و برادریم.

○تو روح‌تان! از همان اوّل هم می‌دانستم یک ریگی به کفش‌تان هست، زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بی‌حیا. داشتم چپ ‌چپ نگاهشان می‌کردم که خواستند خداحافظی کنند. زن به مرد گفت: به مامان سلام برسون. مرد هم گفت: باشه دخترم. تو هم به نوه‌های گلم... 

■وای خدا، پدر و دختر بودند. پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر می‌رسید؟ خب با داشتن چنین خانواده دوست‌ داشتنی باید هم جوان بماند. هرجا هستند سلامت باشند. 

□اينجا بود كه فهميدم زندگي ديگران به من ربطي ندارد. اگه كمي شعور داشتم مثل بقيه غذامو ميخوردم كه اينجوري سرد نشه ...
*قضاوت ممنوع*

جمعه نهم مهر ۱۴۰۰ | 20:29
دکتر مهدی صانعی

سندرم اورشلیم: خود مقدس پنداری

*سندرم اورشلیم: خودمقدّس انگاری*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■یازده آگوست (مرداد) ۱۹۶۹، آتش عظیمی مسجد‌الاقصی را فراگرفت. بخش‌های زیادی از مسجد و از جمله منبر چوبی صلاح‌الدین ایوبی در آتش سوختند. دولت اسرائیل اتصالی سیم‌های برق را عامل آتش‌سوزی اعلام کرد، اما اداره برق هیچگاه چنین ادعایی را نپذیرفت. تنها سال‌ها بعد بود که یک توریست استرالیایی به عنوان عامل ایجاد آتش‌سوزی شناخته شد. کسی به درستی نمی‌داند که دنیس روحان جوان، هنگامی که استرالیا را به مقصد اورشلیم ترک می‌کرد، مشکلات روانی داشت یا خیر؛ اما او قطعاً هنگامی که این عمل را انجام می‌داد، مبتلا به بیماری روانی بود که بعدها *«سندروم اورشلیم»* نامیده شد.

□بیت‌المقدس هر ساله شاهد خیل عظیمی از گردشگران خارجی است که این شهر را به عنوان مقصد خود انتخاب می‌کنند. مکان‌های مذهبی و باستانی بسیاری در این شهر قرار دارد، اما دیواری که در سمت غربی حرم‌الشریف قرار دارد، همچنان پر اهمیت‌تر از دیگر مکان‌ها است. در تمام طول روز و شب، بازدیدکنندگان بسیاری برای دعا، گرفتن عکس، یا تنها تماشا، به کنار دیوار غربی (ندبه) می‌روند. هیچ‌کس نمی‌تواند اثبات کند چند نفر از این آدم‌ها مشکل روانی دارند، یا بر اثر قرار گرفتن در این محیط دچار مشکل می‌شوند. اما اگر کسی واقعا به بیماری دچار شده باشد، به زودی آثار آن را نشان خواهد داد.
@gahname_modir
●در نیمه‌های شب، وقتی که تابش نور ماه هر شکاف کوچک در سنگ‌های عظیم دیوار ندبه را رمزآلود می‌کند، آدم‌هایی در جستجوی تجربه‌ای ماوراء‌الطبیعی به این نقطه می‌آیند. اورشلیم آنها را از خود بیخود کرده است و دیوار ندبه این حس را دو چندان می‌کند. آنها می‌آیند، دعا می‌خوانند، در خلسه فرومی‌روند و سرانجام با حالتی جنون‌آمیز روانه بیمارستان روانی می‌شوند.
#گاهنامه_مدیر
○«سندروم اورشلیم» نخستین بار توسط دکتر «ئیربارائیل» به صورت بالینی معرفی شد. دکتر بارائیل ۴۷۰ توریست که بین سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۳ برای درمان به بیمارستان «کفر شائول» فرستاده شده بودند را مورد مطالعه قرار داد و سرانجام به نتایج مسحور‌کننده‌ای درباره این توریست‌های موقتاً دیوانه دست یافت.

■او درباره علائم این بیماری می‌گوید: «علائم مرض، اغلب در دومین روز اقامت توریست‌های زائر در اورشلیم ظاهر می‌شوند. درست وقتی که شخص دچار اضطراب و نگرانی غیر قابل توضیحی می‌شود. اگر آنها با یک گروه یا خانواده به اورشلیم آمده باشند، ناگهان احساس می‌کنند که نیاز به تنهایی دارند. دیگران را رها می‌کنند و به گوشه‌ای می‌روند. در مرحله بعد، بیمار یکسری پاکسازی‌های مذهبی را انجام می‌دهد. مثل با تیغ زدن تمام موهای بدن، گرفتن ناخن‌ها، دوش گرفتن به دفعات زیاد و سپس پوشیدن لباس‌های سفید. بیشتر اوقات آنها ملحفه‌های سفید هتل را می دزدند تا با پوشیدن آنها به افراد کتاب مقدس شبیه‌تر شوند. آنها اغلب خود را یکی از شخصیت‌های تورات یا انجیل تصور می‌کنند.»

□دکتر بارائیل درباره حالات این افراد می‌گوید: «آنها علائم بالینی مشترکی دارند. چیزهای خارجی را نمی‌بینند، صداها را نمی‌شوند و همه چیز را در مورد تاریخ باستان به خاطر می‌آورند. در تمام مدت تصور می‌کنند، جان اسمیت، الیجای نبی، مسیح یا حضرت مریم هستند.» زنان همیشه خود را یکی از شخصیت‌های زن کتاب مقدس تصور می‌کنند و مردان نیز یک شخصیت مرد. البته به گفته دکتر ائیل، این رفتار همیشه منجر به بستری شدن در بیمارستان نمی‌شود. «تنها افراد خاصی به طور جدی آشفته می‌شوند و به گونه‌ای رفتار می‌کنند که نیاز به مداخله روانپزشک و بستری شدن است.»

○یک روز دکتر ائیل تصمیم می‌گیرد دو نفر که هر دو مدعی بودند مسیح هستند را به مدت یک ساعت در اتاقی با هم تنها بگذارد تا تصمیم بگیرند که چه کسی مسیح است! دکتر ائیل می‌گوید: پس از یک ساعت که به سراغ آنها رفتم، هر کدام از آنها گفت «من مسیح واقعی هستم. او یک شیاد دروغگو است!»
*منبع:* وبلاگ روان شناسی(خلاصه شده)
■همه اینها را گفتم که بگم سندرم اورشلیم فقط در کمین توریست های این شهر نیست. گاه، برخی آنچنان محصور و مسحور پست های مدیریتی می شوند که ادعای خدایی می کنند و به عارضه *خودمقدّس پنداری* گرفتار می شوند. آنها خود را مُصلح، مُنجی و عقل کل می پندارند؛ معتقدند مسائل و راه حلها را به خوبی می شناسند، لذا به نظرات دیگران بی توجه اند و آنها را تحقیر می کنند. کوچکترین نقد و مخالفت با نظرات خود را برنمی تابند و به شدیدترین شکل ممکن، با آن برخورد می کنند. موعظه و نصیحت، نه از موضع رافت و مودّت بلکه از منظر قدرت و مصلحت، شاکله و اساس کار آنهاست. آنها دارای ظاهری موجّه امّا باطنی مخرّب اند؛ اقدامات نمایشی و ژست های نمادین آنها را پایانی نیست!
این گروه از مدیران، نه خود از درد خود آگاهند، نه کسی به فکر بستری و درمان آنهاست و نه کسی را یارای کمک به آنها! آنها خطرناک اند و ویرانگر! میراث آنها برای سازمان چیزی جز گسترش نفرت، تشدید آشفتگی و رواج فرهنگ چاپلوسی نیست....

جمعه نهم مهر ۱۴۰۰ | 9:43
دکتر مهدی صانعی

اسفنج مان را کجا بگذاریم؟

*اسفنج‌مان را کجا بگذاریم؟*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■دوستی تعریف می‌کرد، پنج سال پیش بود که برای کنفرانسی به شهر بوستون رفته بودم. به همراه یکی از دوستان قدیمی که دوره‌ی پسادکترای خودش را در آنجا می‌گذارند، داشتیم در خیابانهای اطراف دانشگاه ام آی تی، دنبال یک آدرس می‌گشتیم. یک نفر از آن طرف خیابان رد می‌شد و متوجه ما شد که داریم به شکلی پرسان‌پرسان اطراف خودمان را نگاه می‌کنیم. آمد سمت ما این طرف خیابان، پرسید: دنبال جایی می‌گردید؟ می‌توانم کمکی بکنم؟ ما هم آدرس را پرسیدیم. دقیق گوش داد. خیلی آرام و به صورت شمرده، مراحل رسیدن به آدرس را به ما گفت. حتی با حرکت دست، دقیقاً شکل مسیر را برای ما رسم کرد و بعد هم چند قدمی به همراه ما آمد که مطمئن شود درست می‌رویم. 

□هنوز چند قدمی دور نشده بودیم که دوستم گفت «یک ام آی تی ای تیپیکال بود»! گفتم منظورت چیه؟ گفت جالب است که خیلی از آدمهایی که در محیط دانشگاه ام آی تی (ماساچوست) تحصیل یا کار می‌کنند، ناخودآگاه آدمهایی فروتن و دقیق، با نگاه خیلی سیستماتیک و کاربردی می‌شوند. هیچکدام از این ويژگی‌ها را به صورت رسمی، نه مطالعه می‌کنند و نه دوره‌ای برای آن می‌گذارنند اما به صورت ناخودآگاه به این ويژگی‌ها می‌رسند. 
@gahname_modir
●این مثالی از پدیده‌ی *"یادگیری اُسمُزی"* است. بیش از نیمی از یادگیری‌های ما به صورت ناخودآگاه و در اثر نوعی الگوبرداری ناخودآگاه، عمیق و درونی‌سازی آن از محیط اطرافمان شکل می‌گیرد. درست مانند یک اسفنج که وقتی در یک مایع قرار گیرد، به دلیل خاصیت اسمزی، مایع را به خودش می‌کشد.
#گاهنامه_مدیر
○ما هم وقتی با کارآفرینان معاشرت می‌کنیم ناخودآگاه خلاق‌تر، جسورتر و آینده‌سازتر می‌شویم. وقتی با کسانی که تفکرات عمیق و فلسفی دارند تعامل می‌کنیم، ناخودآگاه دیدگاه‌مان به مسائل، عمیق‌تر می‌شود. و زمانی که با آدمهای پرتلاش، حشر و نشر داریم، ناخودآگاه عمل‌گراتر می‌شویم. اگر با مدیران سیاسی- امنیتی دم‌خور باشید، بعد از مدتی همه چیز را از نگاه سیاست و امنیت تحلیل می‌کنید. 

■زمانی جمله‌ای منسوب به چارلی چاپلین را خوانده بودم؛ "افکار هر آدمی، میانگین افکار پنج نفری است که بیشتر وقت خود را با آنها می‌گذراند". پس خود را در محاصره‌ی افراد موفق قرار دهید. خب برایم سؤال پیش آمد که: بخش زیادی از افراد دور و بر ما؛ خانواده، همسایه، فامیل و همکار، معمولاً انتخاب ما نیستند (محدودیت اول). افراد موفقی که بتوانیم آنها را بیابیم و رابطه‌ی تنگاتنگ با آنها داشته باشیم نیز کمیاب، دشوار و محدودند (محدودیت دوم).

□برای غلبه بر این محدودیت‌ها، شاید سه ایده‌ی زیر مفید باشد: 

▪︎ *"کتاب‌های خوب"*
 کتاب‌ها عصاره‌ی دانش و شخصیت نویسنده‌های خود هستند. اگر خود را در کتاب‌های خوب، محاصره کنیم، آنگاه افکارمان رشد می‌کند. مخصوصاً نوع خاصی از کتاب‌ها هستند که در مورد زندگی افراد موفق و مشهور در زمینه‌ی کاری شماست. حتماً زندگی‌نامه‌ی آنها را بخوانید. این یک جور *«همنشینی مجازی»* است. 

• *"محفل‌های خوب*
ممکن است ما همیشه به آدم‌های مورد نظرمان دسترسی نداشته باشیم. اما می‌توانیم به صورت منظم در محافل و جمع‌هایی شرکت کنیم که با هدف ما هم‌خوانی بیشتری دارد. به عنوان مثال، اگر به شعر علاقه‌مندیم در شب شعر شرکت کنیم و اگر به کارآفرینی علاقه‌مند هستیم در رخدادهای استارت‌آپی.
اگر بتوانیم در محیط کارمان، ۳ تا ۵ نفری که بیشترین تناسب با اهداف ما دارند را نیز انتخاب کنیم و با آنها تعاملات مداوم و منظم داشته باشیم، آنگاه این یادگیری اسمزی اتفاق می‌افتد. 

▪︎ *"همکاران خوب"*
 سه نفر کلیدی محیط کاری خود را با دقت انتخاب کنیم. محیط حرفه‌ای ما شامل افراد زیادی است اما بعضی از آنها نقش کلیدی‌تری دارند چرا که ما تعاملات بیشتری با آنها داریم. سه نفری که بیش از همه در محیط کار و فعالیت حرفه‌ای با ما ارتباط دارند، بیشترین تاثیر را در یادگیری‌های اسمزی ما دارند. انتخاب و گماشتن دقیق این سه نفر، تاثیری بسیار اساسی در حرفه‌ای شدن ما دارد.

●نکته پایانی آنکه هر از گاه از خودمان بپرسیم اسفنج‌مان را در چه محیطی قرار داده‌ایم؟ در محیطی که صحبت از ثروت‌اندوزی دیوانه‌وار است یا ثروت‌آفرینی شرافت‌مندانه؟ محیطی که صحبت از پارتی‌بازی و رانت‌خواری است یا تلاش صبورانه؟ محیطی که خوشبختی همگانی مطرح است یا خوشبختی فردى؟ مواظب اسفنج زندگی‌تان باشید. 
مکان اسفنج‌ شما سرنوشت شما را تغییر می‌دهد.
*تو اول بگو با کیان زیستی*
*پس آنگه بگویم که تو، کیستی*

*نویسنده:* ناشناس

پنجشنبه هشتم مهر ۱۴۰۰ | 16:48
دکتر مهدی صانعی

هنر همنورد بودن

*هنر همنورد بودن!*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■در فرهنگ لغتنامه به آدمهایی که با همدیگر کوهنوردی می كنند میگویند "همنورد".  چه واژه قشنگی!

□"همنورد" یعنی تمام پستی‌ها و بلندی‌ها و فراز و نشیب‌ها را در کنار هم درنوردیدن، پشت و پناه هم بودن، کنار هم و پا به پای هم راه رفتن، در سخت ترین مسیرها و دشوارترین گردنه‌ها هوای هم را داشتن و تمام دار و ندار خود را،
با دیگران قسمت کردن ....
@gahname_modir
●"همنوردها" رفتارهای ویژه‌ای دارند که رویای تمام کسانی است که می‌خواهند با همدیگر و در کنار هم زندگی کنند.
• آنها همیشه حواس شان هست که یکی تندتر از دیگران حرکت نکند.
• حواس شان هست که یکی از دیگران جا نماند.
• حواس‌شان هست که در مسیرهای سخت یکی سقوط نکند، در سنگلاخ ها یکی لیز نخورد.
• حواس شان هست که یکی کم نیاورد، که یکی فشارش نیفتد، که یکی کم و کسر نداشته باشد.
#گاهنامه_مدیر
○همنوردی صرفاً هم تیمی بودن 
در یک رشته ورزشی نیست. یک "معرفت" است، یک "سبك زندگي" است. همنوردی با هم بودن در عین احترام  به فردیّتهای همدیگر است، پشت و پناه هم بودن، بدون منّت گذاشتن است، همراه بودن بدون تملّک و تصاحب است، مهربان و همدلی بدون توجه به جنسیت افراد است...

■چه خوب می شد اگر آدم ها 
در کنار هموطن بودن، "همنورد" هم بودند در فراز و نشیب های زندگی! یه "همنورد" که همیشه حواسش هست برای نیفتادن، برای رسیدن تا قله و برای اوج گرفتن!

پنجشنبه هشتم مهر ۱۴۰۰ | 8:7
دکتر مهدی صانعی

چرا مردم ریاکار می شوند؟

*چرا مردم ریاکار می شوند؟*

*ارسالی از:* حسنعلی چیت ساز
*نشر:* گاهنامه مدیر
■آزمایشگر (دن آریلی) در یک رستوران به عده‌ای از مشتریان چند سئوال میدهد تا در ازای گرفتن ۵ دلار به آن سئوالات پاسخ دهند امّا هنگام دادن پول به آنها بجای ۵ دلار ۹ دلار میدهد و تظاهر می‌کند که حواسش نیست و اشتباهاً ۹ دلار داده است...

□برخی از مشتریان صادقانه ۴ دلار اضافه را برمیگردانند ولی برخی هم به روی مبارک نیاورده و ۹ دلار را در جیب می‌گذارند و رستوران را ترک می‌کنند!
@gahname_modir
●در آزمایش دیگری همین کار تکرار می‌شود با این تفاوت که آزمایشگر در هنگام گفت‌و‌گو با مشتریان تلفن همراهش زنگ میخورد و چند دقیقه‌ای با تلفن صحبت می‌کند و پس از قطع کردن، از مشتری‌ها برای اینکه وسط گفت‌و‌گو با آنها به تلفنش را جواب داده عذرخواهی نمی‌کند و به نوعی بی‌احترامی میکند ... در این آزمایش تعداد کسانی که ۴ دلار اضافه را برمی‌گردانند تنها یک نفر است. یعنی وقتی مشتریان احساس میکنند فردی وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً به آنها داده شده را باز نمی‌گردانند.
#گاهنامه_مدیر
○این آزمایش حاوی نکتۀ جالبی‌ست که می‌توان از آن برای توجیه اینکه چرا در بعضی مناطق جهان آمار بالایی از ریاکاری و دزدی و ناهنجاری وجود دارد استفاده کرد: مردم زمانی که حس می‌کنند به آنها از سوی حکومت ظلم میشود یا حق‌شان در جایی خورده شده، هر کجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد با ریاکاری و دزدی این حق خورده شده را جبران کنند.

■در واقع، این سطح از دزدی و ریاکاری و ناهنجاری در همۀ جوامع به نوع تعاملِ حکومت‌ با مردم بازمی‌گردد و رفتار دولت‌ها بشدت روی شکل‌گیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار است و حتی می‌تواند مرزهای اخلاق را جابه‌جا کند.

□در صورتی که الگوهای رفتاری حاکمیت به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند آنان هم خود را مُحق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری و دزدی و تقلّب در جامعه پررنگ شده و بعد از یک دورۀ زمانی از اخلاق، تنها نامی باقی خواهد ماند...

چهارشنبه هفتم مهر ۱۴۰۰ | 19:24
دکتر مهدی صانعی

مدیر پخته، مدیر پخمه

*مدیر پخته؛ مدیر پخمه!*

✍دکتر حسن خسروی
*نشر:* گاهنامه مدیر
■ مدیران پخته، مدیرانی هستند که: 

• براساس سلسله مراتب سازمانی و شایستگی‌های فردی و تخصّصی ارتقاء یافته اند. 
• سرد و گرم روزگار را چشیده اند.
• حرف حساب سرشان می‌شود. 
• پرت و پلا نمی‌گویند. 
• دنبال حل مسئله هستند. 
• خیرخواه بوده و محترمانه برخورد می‌کنند. 
• منافع جمعی را بر منافع فردی مقدم می‌دارند. 
• خداترس هستند و از آه مظلوم می‌ترسند. 
• چاپلوس پرور نبوده و اهل ریاکاری و تملّق نیستند. 
• تصمیم گیری هایشان مبتنی بر منطق و عقلانیّت و دور اندیشی است. 
• همواره تا چند رده به آموزش و تربیت نیروها و مدیران دیگر همت میگمارند. 
@gahname_modir
• به موضوع مشارکت و مشورت و شورا اهمیت ویژه ای می‌دهند. 
• تحوّل گرا هستند و دائم در حال آموزش و یادگیری. 
• خانواده همکاران و ارتقای فرهنگ سازمانی برایشان مهم است. 
• مثبت اندیش هستند. 
• از روابط عمومی و ارتباطات انسانی خوبی برخوردارند و مردمداری برایشان اهمیت دارد.
• کارکنان و زیر دستان برایشان حکم امانت است. 
• کیفیت برایشان خیلی مهم است و از پاسخگویی و شفافیت هراسی ندارند. 
• سعی می‌کنند گره از کار همکاران باز کنند و ... 
#گاهنامه_مدیر
□مدیران پخمه، مدیرانی هستند که:
• دائم آویزان این و آن می‌باشند تا بلکه پست و موقعیتی بدست آورند.
• تجربه کاری زیادی دارند اما بدون کیفیت. 
• در مقابل افراد متخصّص و کاربلد؛ ضعیف و ناتوان هستند و لذا بیشتر دافعه دارند تا جاذبه. 
• اگر احساس کنند موقعیتشان در خطر است دست به هر کاری می‌زنند.
• حرف زدن بلد نیستند. 
• گزارش دادن بلد نیستند. 
• جسارت و نوآوری و روحیه تغییر و تحوّل ندارند. 
• ریاکاران و چاپلوسان را میدان می‌دهند تا برایشان اطلاعات بیاورند.
• اهل پرونده سازی برای دیگران هستند تا مبادا دست خودشان رو شود. 
• پای دوتا مرغ را نمی‌توانند ببندند.
• زیاد تقلید می‌کنند و زیاد ادا درمی‌آورند. 
• آشفتگی فکری زیادی دارند. 
• دم دمی مزاج هستند. 
• امروز یه چیز می‌گویند و فردا چیز دیگر. 
• اعتقادی به جانشين پروری ندارند.
• در جلسات مهم کاری فقط سر تکان می‌دهند و کارها را گردن دیگران می‌اندازند. 
• هیچ گزارش کامل و جامع قابل دفاعی از عملکرد خود ندارند و بیشتر شو اجرا می‌کنند. 
• بود و نبود همکاران برایشان یکی است. 
• عمر مدیریت خود را کوتاه می‌دانند و لذا، ریسک پذیر نیستند. 
• بیشتر دنبال گذران امور هستند تا بلکه با گروهی دیگر به جایی دیگر بروند. 
• وقتی برای حل یک مشکل به آنها مراجعه میکنی فقط و فقط می‌نویسند: بررسی و طبق ضوابط اقدام شود!؟
• هیچ راهبرد مشخص گره گشایی از خود ندارند و...

چهارشنبه هفتم مهر ۱۴۰۰ | 6:41
دکتر مهدی صانعی

ما و فرهنگ مردم ژاپن

*ما و فرهنگ مردم ژاپن*

🖊️سیدحسن موسوی چلک
*نشر:* گاهنامه مدیر
■آشنایی با فرهنگ مردم کشور های مختلف جالب است. بویژه اگر آن کشور، کشوری باشد که در نگاه مردم دنیا با احترام به آنها نگریسته می شود، یعنی: *ژاپن*

□هر یک از ما وقتی به نام ژاپن برخورد می کنیم، بگونه ای احترام آمیز با این نام برخورد می کنیم. شاید این نوع برخورد مربوط به برداشتی است که هر یک از ما در مورد این کشور و مردمش داریم. در خاطرات کسانی هم که به این کشور سفر کردند نیز بیشتر به موارد مثبت مردم ژاپن اشاره می کنند.
@gahname_modir
●نکاتی از طریق یکی از دوستان درباره «ژاپن و فرهنگ این کشور» به دستم رسید که گفتم در اینجا بیاورم. اگر هم صلاح دانستید هر کدام از ما مقایسه ای با کشورمان داشته باشیم. البته این به منزله نادیده گرفتن ویژگی های مثبت مردم عزیز و شریف کشورم نیست.
#گاهنامه_مدیر
○ *«آیا می دانستید که:* 
▪︎در ژاپن نظافت عمومی حرف اول را می زند؟ 
▪︎در ژاپن خانه‌ی ویلایی تقریباً وجود ندارد! 
▪︎در ژاپن مردم اگر باغچه‌ی کوچک داشته باشند در آن ترب می‌کارند و اگر بزرگتر باشد برنج. 
▪︎بن‌مایه‌ی قدرت اقتصادی ژاپن را زنان ژاپن می‌سازند. 
▪︎ژاپنی‌ها اصلاً پس‌انداز نمی‌کنند.
▪︎تورم در ژاپن منفی است.
▪︎حقوق یک معلّم در ژاپن حداقل ۷۰۰۰ دلار در ماه است.
▪︎از کار مُردن در ژاپن افتخار است.
▪︎یک کارمند ژاپنی برای رضایت مشتری حتی حاضر است خانواده‌ی خود را فدا کند.
▪︎شکست در کار برای یک مدیر ژاپنی برابر مرگ است.
▪︎کارمندان ژاپنی روزی یک ساعت در محل کار ورزش دسته‌جمعی می‌کنند.
▪︎هر ژاپنی در هر شغلی که باشد به آن افتخار می کند.
▪︎مربیان و معلّمان تمام کودکان ژاپنی خانم هستند و حتّی از مادرانشان دلسوزترند! 
▪︎در ژاپن خانم ها عمدتاً تحصیلات عالی و بیشتر از نوع اقتصاد خانواده دارند.
▪︎کارمندان ژاپنی اضافه کار نمی‌گیرند و متعهد هستند تا هر ساعتی لازم باشد در شرکت بمانند تا کار روزانه‌ی خود را تمام کنند. 
▪︎آقایان هر ساعتی از شب به خانه برگردند اولین پرسشی که از همسر خود می شنوند اینست: آیا شام خورده‌ای! 
▪︎در ژاپن برای انجام هر کاری دستورالعمل و برنامه‌ی از پیش تعیین شده وجود دارد، حتی تعمیر جدول یک باغچه‌ی کوچک کنار پیاده رو با نقشه و برنامه انجام می شود. 
▪︎دانش آموزان ژاپنی به همراه معلمان خود هر روز مدرسه خود را به مدت ۱۵ دقیقه تمیز می کنند که منجر به ظهور نسلی می شود که فروتن و مشتاق پاکیزگی است.
▪︎کارگر بهداشت در ژاپن "مهندس بهداشتی" نامیده می شود و می تواند حقوقی بین ۵۰۰۰ تا ۸۰۰۰ دلار در ماه طلب کند. 
▪︎ژاپن هیچ منابع طبیعی ندارد و سالانه با صدها زلزله مواجه می شوند اما این جلوی آنها را برای تبدیل شدن به بزرگترین های اقتصاد جهان نگرفته است. 
▪︎هیروشیما بعد از انفجار بمب اتم در آن شهر فقط ۱۰ سال طول کشید تا به آنچه جنب و جوش اقتصادی قبل از افتادن بمب اتم در آن شهر بود باز گردد.
▪︎در ژاپن از استفاده از تلفن همراه در قطارها، رستوران ها و اماکن سرپوشیده جلوگیری می شود.
▪︎دانش آموزان ژاپنی از سال اول تا ششم ابتدایی باید اصول اخلاقی در برخورد با مردم را بیاموزند.
▪︎از سال اول تا سوم مقدماتی دانش آموزان ژاپنی، هیچ نوع امتحانی وجود ندارد، چون هدف از آموزش و پرورش القای مفاهیم و ساختن شخصیت است و نه امتحان و اجبار.
▪︎ژاپنی ها حتی اگر یکی از ثروتمندترین افراد جهان باشند باز هم هیچ خدمتکاری در خانه ندارند و پدر و مادر مسئول خانه و کودکان خود هستند.
▪︎اگر به یک رستوران در ژاپن بروید، متوجه خواهید شد که مردم به اندازه ای که نیاز دارند غذا می خورند، بدون تولید هیچ زباله و اسرافی.
▪︎میزان تاخیر قطارها در ژاپن حدود ۷ ثانیه در سال است.
▪︎آنها ارزش زمان را درک می کنند و در دقیقه و ثانیه وقت شناس هستند.
▪︎کودکان در مدرسه بعد از یک وعده غذایی دندانهای خود را مسواک میزنند و تمیز می کنند.
▪︎آنها از سنین پایین به حفظ سلامتی خود اهمیت میدهند.
▪︎دانش آموزان در ژاپن نیم ساعت طول می کشد تا وعده غذایی خود را تمام کنند به این دلیل که مطمئن شوند غذا به درستی هضم شده! وقتی که درباره این نگرانی ها پرسیده می شود، آنها می گویند که این دانش آموزان آینده ژاپن هستند.
▪︎در مدارس ژاپن به دانش‌آموزان نمره داده نمی شود و ارزیابی بصورت گروهی انجام می‌شود و گروه باید تلاش کند که همه در سطح خوبی قرار بگیرند.
▪︎کودکان هنگام نشستن روی صندلی اتوبوس یا قطار ابتدا کفش خود را در می آورند و بدون کمک مادر روی صندلی می نشینند....
*_به خوبی می توان با ایران مقایسه کرد._*
*منبع:* خبر آنلاین

سه شنبه ششم مهر ۱۴۰۰ | 14:22
دکتر مهدی صانعی

پیرمرد ساندویچ فروش

*پیرمرد ساندویچ فروش*
 
🖊️آنتونی رابینز
*نشر:* گاهنامه مدیر
■مردی در کنار جاده، دکّه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمانش هم ضعیف بود. بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
□او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکّه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق میکرد و مردم هم می خریدند....
@gahname_modir
●کارش بالا گرفت. لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد، به کمک او پرداخت.
○سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
■پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته، به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند. پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
#گاهنامه_مدیر
□بنابراین، کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکّه ی خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
●فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس، رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است....

○ *"اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند."*

سه شنبه ششم مهر ۱۴۰۰ | 8:20
دکتر مهدی صانعی

فردا اول خلقت است.

*فردا اوّل خلقت است.*

*ارسالی از:* حمداله بوذری
*نشر:* گاهنامه مدیر
■معلّم‌های عزیز، بهوش باشین!
ما چهل سال است بخش اعظم جوانانمان را درس دادیم و به دانشگاه فرستادیم، امّا همه چیز بدتر شد.

□تصادفات رانندگی‌مان بیشتر شد،
ضایعات نان‌مان بیشتر شد،
آلودگی‌ هوای‌‌مان بیشتر شد،
شکاف طبقاتی مان بیشتر شد،
پرونده‌های اختلاس در دادگستری‌مان بیشتر شد،
تعداد زندانیان‌مان بیشتر شد
و مهاجرت نخبگانمان بیشتر شد.
@gahname_modir
پس دیگر دست از درس دادن صرف بردارید. آموزش کودکان ما ساده است. ما دیگر به دانشمند نیازی نداریم. ما اکنون دچار کمبود مفرط انسانهای توانمند هستیم. پس لطفا به کودکان ما فقط مهارت های زندگی کردن را یاد بدهید.
به آنها:
گفت‌ و گو کردن را،
تخیل را،
خلاقیت را،
مدارا را،
صبر را،
گذشت را،
دوستی با طبیعت را،
داشتن توان عذرخواهی را ،
دوست داشتن حیوانات را،
لذت بردن از برگ درخت را،
دویدن و بازی کردن را،
شاد بودن را،
از موسیقی لذت بردن را،
آواز خواندن را،
بوییدن گل را،
سکوت کردن را،
شنیدن و گوش دادن را،
اعتماد کردن را،
دوست داشتن را،
راست گفتن را و
راست بودن را بیاموزید.
#گاهنامه_مدیر
باور کنید:
اگر بچه‌های ما ندانند که فلان سلسله پادشاهی کی آمد و کی رفت،
و ندانند که حاصل ضرب ۱۱۴ در ۱۱۴ چه می شود،
و ندانند که آیا با پای چپ وارد دستشویی شوند یا با پای راست،
هیچ چیزی از خلقت خداوند کم نمی شود؛
اما اگر آن‌ها زندگی کردن را،
و عشق ورزیدن را
و عزت نفس را
و تاب آوری
و عدم پرخاشگری را،
تمرین نکنند، زندگی شان خالیِ خالی خواهد بود و بعد برای پر کردن جای این خالی‌ها، خیلی به خودشان و دیگران و طبیعت خسارت خواهند زد.

لطفاً برای بچه‌های ما،
شعر بخوانید،
به آنها موسیقی بیاموزید،
بگذارید با هم آواز بخوانند،
اجازه بدهید همه با هم فقط یک نقاشی بکشند تا همکاری را بیاموزند،
بگذارید وقتی خوابشان می آید بخوابند،
و وقتی مغزشان نمی کشد یاد نگیرند.

لطفاً بچگی را از کودکان ما نگیرید.
اجازه بدهید خودشان ایمان بیاورند،
فرصت ایمان آزادنه و آگاهانه را از آنان نگیرید.
زبان شان را برای نقد آزاد بگذارید،
آنان را از وحشت آنچه شما مقدّس می‌پندارید، به لکنت زبان نیندازید.

بگذارید خودشان باشند و از اکنون نفاق را و ریا را در آنها نهادینه نکنید.

اکنون که شما و ما و فرزندان ما همگی اسیر یک نظام آموزشی فرسوده هستیم، دست کم هوای همدیگر را داشته باشیم،
نداشته‌ها و تنگناها و غم‌ها و عقده‌های خود را به کلاس‌ها نبرید.
شما را به خدا در کلاس‌های‌تان خدایی کنید نه ناخدایی.
شاید خدا به شما و ما رحم کند و کودکان مان خوب تربیت شوند....

🖊️بخشی از یادداشت *"فردا اوّل خلقت است."* نوشته دکتر محسن رنانی استاد دانشگاه اصفهان، ۳۱ شهریور ۱۳۹۶.

دوشنبه پنجم مهر ۱۴۰۰ | 14:7
دکتر مهدی صانعی

۳۰ ویژگی منحصربفرد قدرتمندترین سیاستمدار زن در جهان

*۳۰ ویژگی منحصربه‌فرد قدرتمندترین سیاستمدارِ زن در جهان*

*نشر:* گاهنامه مدیر
این نوشته به مناسبت خداحافظی مرکل از قدرت پس از ۱۶ سال در گاهنامه مدیر منتشر می شود. در این نوشته، درس ها و نکات ارزشمندی از سبک و روش رهبری مرکل مطرح شده است.
۱. اولین ویژگی آنگلا مرکل قابلیت سازگاری او با شرایط و محیط سیاسی است که به نقطه عطف زندگی اجتماعی و سیاسی او از آلمان شرقی به آلمان پس از اتحاد باز می گردد. مرکل همان طور که در آلمان شرقی توانست تنها در عرض چند سال فعالیت سیاسی به مقام معاون سخنگوی اولین دولت آلمان شرقی پس از فروپاشی دیوار دست پیدا کند، در فضای سیاسی مردسالارانه آلمانِ متحد نیز توانست به عنوان یک زنِ جوانِ شرقی دو وزارتخانه را تصاحب کند و پس از آن به مقام ریاست حزب برسد.

۲. رهبری آنگلا مرکل جذاب نیست، اما تأثیرگذار و نتیجه گرا است. مرکل بر خلاف اغلب سیاستمداران علاقه ای به شوآف های رسانه ای و تبلیغات و پروپاگاندا ندارد. سبک سیاسی او را می توان با فوتبال ملی آلمان مقایسه کرد؛ ساده، با قدم های کوتاه اما موثر، اصطلاحا ماشینی، با صبر و حوصله و نتیجه گرا.
@gahname_modir
۳. مرکل قواعد قدرت را به خوبی می شناسد: تلاش برای کسب قدرت، دستیابی به قدرت، استفاده از قدرت و نگه داشتن قدرت. این ها قواعدی هستند که در آثار ماکس وبر (سیاست به عنوان شغل) به خوبی دیده می شوند.

۴. مرکل نشان داده که هیچ گاه مغلوب هیجانات و یا تحریک احساسات توسط رقبای سیاسی و یا رهبران سیاسی کشورها نمی شود؛ حتی اگر در اقداماتی خلاف عرف اخلاقی و دیپلماتیک، ترامپ از دست دادن به او صرف نظر کند، یا پوتین سگ بزرگ خود را در ملاقات رسمی با او همراه خود بیاورد، و یا اردوغان و ویکتور اوربان که او را از طریق بحران پناهجویان تحت فشار قرار دهند.
#گاهنامه_مدیر
۵. مرکل در بزنگاه ها خود را قربانی سیاست یا رفتار دیگران نمی کند، به ویژه اگر پای حیات سیاسی یا پیشرفت شغلی او در میان باشد. این موضوع را می توان در سال ۱۹۹۹، زمانی که هلموت کوهل و دیگر سران حزب با رسوایی مالی و سیاسی روبرو شدند، مشاهده کرد. مرکل که ترقی سیاسی خود را مدیون هلموت کوهل بود (نزدیکی آنها تا حدی بود که مرکل را دختر هلموت کوهل می نامیدند)، در کمال ناباوری راه خود را از هلموت کوهل جدا کرد و از این طریق نیز به محبوبیت زیادی دست یافت.

۶. مرکل بیش از پیروزی به جلوگیری از شکست فکر می کند.

۷. مرکل از مواضع رقبا به نفع خود استفاده می کند، به این صورت که اگر بحران یا مشکلی وجود داشته باشد و او نتواند راه حلی برای آن در نظر گیرد، به راحتی مواضع احزاب رقیب یا اپوزیسیون را اختیار می کند و حتی برای اینکه پایگاه حزبی خودش را نیز از دست ندهد، گاهی از آن رقیب یا حزب اپوزیسیون در اولین فرصت به عنوان شریک در کابینه و یا فرآیندهای تصمیم گیری استفاده می کند. این ویژگی یا رفتار را می توان به خوبی در مسئله نیروگاه های اتمی دید که تا قبل از آن مرکل از این انرژی حمایت تمام قد داشت، اما بعد از فاجعه اتمی در فوکوشیما ژاپن، وی موضع خود را تغییر داد و مانند حزب سبزها و سوسیال دموکرات ها مخالف استفاده از انرژی و نیروگاه های اتمی شد.

۸. مرکل هیچ گاه، زمان خود را صرف حمله به رقبا نمی کند. در اغلب بحران هایی که پیش می آید، مرکل سعی می کند به جای رویارویی با رقبای سیاسی و احزاب به حل بحران و پیدا کردن راه حل بپردازد. یکی از شعارهای مرکل را می توان چنین عنوان کرد: دیده نشدن برابر است با حفظ جایگاه و امنیت. او کمتر ظاهر می شود تا اشتباه دیگران بیشتر دیده شود.
@gahname_modir
۹. آنگلا مرکل بیش از تصاحب قدرت به نتیجه و موفقیت فکر می کند؛ حتی اگر مجبور باشد با مخالفان سرسخت خود برای تقسیم قدرت مذاکره کند. این شاید بزرگترین درسی است که مرکل از رقیب قدیمی خود گرهارد شرودر آموخته است. سال ۲۰۰۵ حزب سوسیال دموکرات ها و گرهارد شرودر قربانی عدم توجه به این مسئله شدند. روند نزولی این حزب از آن سال تاکنون به خوبی دیده می شود.

۱۰. مرکل با توجه به زمینه تحصیلی خود، سیاست را به عنوان آزمایش فیزیک در نظر می گیرد. او هیچ ابایی ندارد که یک موضوع را چند بار به چالش بکشد. هدف او نتیجه بخش بودن آزمایشات است، مانند هر محقق فیزیک دان یا شیمی دان. یکی از مثال های معروفی که در مورد او وجود دارد، مدل موهای اوست که سالها در عالم سیاست و رسانه مورد تمسخر قرار می گرفت، اما آنقدر مدل های مختلف را امتحان کرد، تا به شکل و ظاهری که می خواست رسید. سالهاست چهره مرکل بدون تغییر مانده است.

۱۱. جهان بینی مرکل که تا حد زیادی برگرفته از علم فیزیک است، باعث شده هیچ آغاز و پایانی در دنیای او وجود نداشته باشد، هیچ شکستی پایدار نیست و هر شکست با یک پیروزی باید جبران شود. جهان بینی مرکل را می توان با لوله های آزمایشگاه مقایسه کرد، مانند امواج گاهی بالا و گاهی به سمت پایین در حرکت است. کسی که زندگی و سیاست را در چرخه ها یا نمودارهای فیزیک و شیمی می بیند، ترسی از تغییرات و تحول در جامعه و سیاست نخواهد داشت.
#گاهنامه_مدیر
۱۲. مرکل در سیاست به خوبی از قواعد فیزیک تبعیت می کند. قانون نسبیت گرایی در تصمیمات سیاسی: کنترل حداکثری روی تصمیمات، در عین داشتن انعطاف ممکن. این روش دست مرکل را در بسیاری از تصمیمات به ویژه زمانی که نیاز به تجدید نظر یا تغییر وجود داشته باشد، باز نگه می دارد.

۱۳. مرکل به خوبی متوجه شد، مردم آلمان پس از اتحاد به دنبال چه هستند: آرامش، تنش زدایی و رفاه. در عصر بحران ها آنگلا مرکل به خوبی نقش یک پل میان شرق و غرب را بر عهده گرفت. هر چند در مورد این سه عامل در شرق و غرب آلمان نقدهایی وجود دارد، اما مرکل توانست ثبات نسبی در هر دو سو را برقرار نماید. 

۱۴. یکی از عوامل موفقیت های مرکل در حزب و مقام صدراعظمی این بود که وی حزب را به عنوان پایگاه و پایه اصلی قدرت برای خود نگه داشت. مرکل آهسته و آرام در حزب جای گرفت و رقبای حزبی خود را کنار زد. ۱۸ سال ثبات در رهبری یک حزب در دوران بحران ها به هیچ وجه کار آسانی نیست. این ویژگی مرکل در سایر سیاستمدران به ندرت دیده می شود.

۱۵. در نظام های حزبی، معمولاً احزاب بزرگ و مردمی مواقع بحرانی در جدال بین آنارشی و رفتار استراتژیک گرفتار می شوند. مرکل به عنوان رئیس حزب توانست با رویکرد تحول و بازهمگرایی عملکرد نسبتا موفقیت آمیزی در بزرگترین حزب سنتی و محافظه کار آلمان داشته باشد.

۱۶. مرکل گاهی اوقات در مواقع بحرانی بسیار دیر تصمیم می گیرد، تا جایی که اصطلاحاً «کارد به استخوان» برسد. تصمیم های او با تاخیر اما اغلب موثر و نتیجه بخش هستند. این رفتار او را می توان در بحران یورو و کمک به یونان، پذیرش پناهجویان در سال ۲۰۱۵ و یا همین تصمیم اخیر او در بحران کرونا نیز مشاهده کرد. یکی از هشتگ های معروفی که در مواقع بحرانی راجع به مرکل در رسانه های اجتماعی ترند می شود، این جمله است: مرکل ساکت است.

۱۷. آنگلا مرکل بر خلاف سایر رهبران سیاسی کمتر با بحران دستاورد روبرو می شود. این خصوصیت شاید به این دلیل است که از همان ابتدا فضای تصمیم گیری مناسبی برای خود ایجاد کرده؛ از حمایت اعضای حزب و جایگاه قدرتمند و با ثبات او در حزب گرفته تا فاصله خود با رقبای سیاسی و سایر احزاب. این ویژگی باعث شده تا هر دستاورد سیاسی و تصمیم مهم تنها با مشارکت مرکل امکان پذیر باشد.

۱۸. مرکل سریع تر از آنچه که دیگران تصور می کنند، یاد می گیرد. دایره افراد قابل اطمینان نزد مرکل بسیار محدود است، اما فضای مشاوران برای او بسیار گسترده است. آنگلا مرکل در اغلب نشست ها و ملاقات ها با دانش و اطلاعات بسیار کافی حضور پیدا می کند و همین مسئله به آرامش و تسلط او در حین صحبت کمک زیادی کرده است. اغلب جملاتی که استفاده می کند، کاملاً مسلط، حساب شده و قابل پیش بینی است.

۱۹. خطا و اشتباه در دوران کاری و بی اعتمادی جزء خطوط قرمز مرکل به حساب می آیند. آنگلا مرکل هزینه سازی برای خود یا دولتش را هرگز بر نمی تابد. هیچ وزیر یا عضوی از کابینه که دچار یک خطای بزرگ شود و یا اعتماد مرکل را سلب کند، جایگاهی در کابینه مرکل نخواهد داشت.
@gahname_modir
۲۰. جادوی کلمات؛ چند جمله طلایی از مرکل در دوران بحران ها عنوان شده و هنوز در خاطر بسیاری از افراد باقی مانده است. به طور مثال، سال ۲۰۱۵ در اوج بحران پناهجویان عبارت «ما می توانیم!» (Wir schaffen das!)، و یا در سال ۲۰۰۸ در آغاز بحران مالی اتحادیه اروپا و آلمان، مرکل شخصاً پشت تریبون حاضر شد و به مردم گفت: سپرده های شما کاملاً در امان هستند و دولت آن را ضمانت می کند. در مورد همین مثال اگر مرکل این جمله که به اعتقاد برخی یک دروغ مصلحتی بود، را اظهار نمی کرد و یا دیر عنوان می کرد، آلمان با بحران مالی شدیدی روبرو می شد.

۲۱. هر سیاستمداری که مرکل را دست کم بگیرد، بازنده است. این جمله را هورست زهوفر، رئیس اسبق حزب خواهر و محافظه کار سوسیال مسیحی در بایرن عنوان کرد. جدال زهوفر و مرکل بر سر پذیرش پناهجویان در سال ۲۰۱۵ به یکی از موضوعات چالش برانگیز بین دو حزب محافظه کار مسیحی تبدیل شده بود. آن زمان مرکل به هیچ عنوان تسلیم تهدیدهای زهوفر نشد و در غیاب او تصمیم به پذیرش پناهجویان گرفت، تصمیمی که باید گرفته می شد و هزینه سنگینی نیز در پی داشت.

۲۲. در فرآیند تصمیم گیری مرکل هیچ گاه هیچ گزینه ای را ابتدا رد نمی کند. همه گزینه ها تا زمان تصمیم گیری روی میز باقی می مانند و تا وقتی که اطمینان حاصل نکند، تصمیم نهایی گرفته نمی شود. به همین دلیل است که اغلب اوقات مرکل هنگام بحث در مورد پدیده های سیاسی یا اتفاقات یکدفعه وارد بحث نمی شود و نظر خود را یکدفعه اعلام نمی کند. بلکه پس از مشاهده تمام نظرات و ایده ها، جمع بندی خود را عنوان می کند.

۲۳. آنگلا مرکل از چارچوب های دموکراسی برای اقتدارگرایی خود نیز به خوبی استفاده می کند. چنانچه موضوعی وجود داشته باشد که مرکل نخواهد مطرح شود، این اتفاق نمی افتد. مرکل یک رهبر سیاسی دموکراتیک و پاسخگو است، اما تا زمانی که بیش از حد به چالش کشیده نشود.

۲۴. هیچ صدراعظم دیگری در آلمان به اندازه مرکل افکار عمومی را دنبال و ارزشیابی نکرده است. در دفتر صدراعظم بخش مطبوعات پیوسته افکار عمومی را از طریق نظرسنجی های مختلف بررسی می کند. عده ای ممکن است مدعی شوند که این اقدام به عنوان حکومت کردن علیه مردم تلقی شود، اما واقعیت این است، مرکل تمام کلمات و جمله هایی که استفاده می کند، را از قبل در بین افکار عمومی سنجیده و بعداً به کار می برد.
@gahname_modir
۲۵. مرکل در دوران سیاسی خود به همان اندازه که باعث ایجاد ثبات و اتحاد شد، همان اندازه نیز باعث ایجاد شکاف شده است؛ شکاف در حزب محافظه کار دموکرات مسیحی با عبور از ارزش های سنتی و محافظه کارانه حزب، شکاف در آلمان در پی بحران پناهجویان و رشد احزاب افراط گرا و همچنین شکاف در اتحادیه اروپا در پی بحران های مختلف از جمله اقتصادی و مالی، پناهجویان و غیره.

۲۶. صبر و استقامت آنگلا مرکل که ناشی از زندگی او در محیط اجتماعی آلمان شرقی است، یکی از ویژگی هایی است که مورد تحسین بسیاری از افراد قرار می گیرد. او در طول دوران کاری خود، دست کم تا رسیدن به مقام صدراعظمی بارها از سوی رقبای حزبی و مخالفان خود کنار زده شد. اما تنها با صبر و تلاش پیوسته توانست به عنوان زن، بسیاری از اولین ها را در نظام سیاسی آلمان و جهان به نام خود ثبت کند.

۲۷. کمتر سیاستمداری مانند مرکل وجود دارد که همزمان اصول سنتی و محافظه کارانه را با تجدّد به همراه خود داشته باشد. سبک سیاسی او مانند دو دنیای آلمان شرقی و آلمان غربی است؛ شعاری بین «قدیم همه چیز بهتر بود» و «پیش به سوی دنیای مدرن».  

۲۸. مرکل را می توان یک سیاستمدارِ زنِ «مَرد کُش» نامید. حدود بیست سال است که تعداد زیادی مرد سیاستمدار در آرزوی کسب جایگاه او در حزب و مقام صدراعظمی هستند. این مردها اغلب قربانی صبر کم و غرور خود شده اند، تا اینکه از سوی مرکل از بین رفته باشند.

۲۹. شفافیت و استقلال مرکل یکی دیگر از رموز جاودانگی او در عالم سیاست شده است. بر خلاف اغلب سیاستمداران که با لابی های سیاسی و اقتصادی زیادی در ارتباط هستند و چشم انداز آینده خود را در کمپانی های بزرگ و پردرآمد جستجو می کنند، مرکل به هیچ فرد یا گروهی تعلق و وابستگی ندارد.

۳۰. اما آخرین نکته به متناقض ترین ویژگی مرکل باز می گردد. پس از این سال ها هیچ کس مرکل را کاملاً نشناخته است و دقیقاً نمی داند در آینده به کدام سمت خواهد رفت. مرکل جمله پایانی خود در دوئل و تقابل سیاسی سال ۲۰۱۷ با مارتین شولتس را خطاب به مردم آلمان چنین عنوان کرد: شما خودتان من را می شناسید! و می دانید می خواهم چه کاری را انجام بدهم! شاید این جمله مرکل غیر واقعی ترین و متناقض ترین جمله ای است که در طول دوران سیاسی از وی شنیده شده است.
*منبع:* همشهری آنلاین(۱ اردیبهشت ۱۳۹۹)

دوشنبه پنجم مهر ۱۴۰۰ | 8:50
دکتر مهدی صانعی

مرض راضی کردن

*مرض راضی کردن!*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■یک نفر از شما درخواست یک لطف کوچک کرده است. چقدر پیش می‌آید که بدون ذره‌ای تامل بله بگویید؟ چقدر پیش می‌آید که جواب رد بدهید؟ چقدر پیش می‌آید که بعداً به خاطر آن بله خودتان را سرزنش کنید و چقدر پیش می‌آید که از نه گفتن پشیمان شوید؟

□وقتی که چند سال قبل آمار خودم را در پاسخ به این سئوال‌ها جمع می‌زدم، متوجه شدم که خیلی زیاد پیش می‌آید که پاسخی مثبت بدهم. کارهای کوچکی که غالباً هم زمان بیشتری از تصور اولیه‌ام صرف آنها می‌کردم، ولی آخر به نتایجی می رسیدم که به شکلی محسوس، کم‌فایده‌تر از انتظارم بود. نیّتم این بود که به طرف مقابلم لطفی کرده باشم اما دست آخر به خودم لطمه می‌زدم.
@gahname_modir
●این *"مرضِ راضی کردن"* از کجا می‌آید؟
در دهه پنجاه میلادی زیست‌شناسان سعی کردند تا متوجه شوند که چرا حیواناتی که حتی باهم رابطه خونی ندارند با یکدیگر همکاری می‌کنند. مثلاً چرا شامپانزه ها گوشت خود را با شامپانزه‌های دیگر قسمت می کنند؟ 

○وقتی صحبت از حیواناتی باشد که باهم رابطه خونی دارند پاسخ مشخص است: بخش زیادی از ژن‌هایشان با هم مشترک است. این تعامل به حفظ این خزانه‌ی ژنی مشترک کمک می‌کند، حتی اگر به آن معنی باشد که برخی افرادِ خاص متضرر شوند، حتی اگر به معنی از دست رفتن جان‌شان باشد. اما چرا حیواناتی که با یکدیگر رابطه خونی ندارند باید این ریسک را بپذیرند؟ 
جواب آن در ریاضیات و به طور مشخص در نظریه‌ی بازی‌ها نهفته است. 
#گاهنامه_مدیر
■رابرت اکسلراد، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، اسم *"معامله به مثل"* را روی آن گذاشته است. یک استراتژی ساده که از چنین دستورالعمل هایی تشکیل شده است:
 در ابتدا با حریفت همکاری کن. بعد در ادامه‌ی بازی رفتار حریفت را تقلید کن. پس اگر بعد از اولین حرکتم، حریفم با من همکاری کند، من هم همکاری خواهم کرد. اما اگر حریف همکاری نکند و از من سوء استفاده کند دیگر با او همکاری نخواهم کرد.

□عمل متقابل فقط در بین حیواناتی رخ می‌دهد که دارای حافظه بلندمدت هستند. یک شامپانزه تنها در صورتی می‌تواند با موفقیت این استراتژی را به کار بگیرد که بتواند به خاطر بیاورد آیا یک عضو دیگر گروه قبلاً با او غذایش را قسمت کرده یا نه. تنها معدودی از گونه‌های بسیار پیشرفته‌ی جانوری هستند که قابلیّت به خاطرسپاری دارند. البته این تفکّر استراتژیک در شامپانزه‌ها به صورت خودآگاه نیست بلکه تکامل، این رفتار را در آنها نهادینه کرده است. از آنجا که ما انسان‌ها صرفاً یک گونه‌ی بسیار پیشرفته از حیوانات هستیم، این میل به عمل متقابل در ما هم وجود دارد.

●استراتژی معامله به مثل، همان چیزی است که اقتصاد جهانی را سرپا نگه داشته است. ما هر روز با ده‌ها نفر که با آنها نسبتی نداریم و خیلی‌هایشان آن طرف دنیا هستند همکاری می‌کنیم و از این کار سود زیادی برده ایم.
اما مراقب باشید! 
عمل متقابل، خطرات بالقوه خودش را دارد. اگر کسی کار خوبی در حق‌تان بکند، احساس وظیفه می‌کنید که مثلاً با انجام یک لطف در حقش آن را جبران کنید. به این ترتیب شما اجازه می دهید که زمام‌تان دست دیگران بیفتد. به علاوه، یک خطر دیگر و بسیار بزرگتر در کمین شماست: استراتژی معامله به مثل با اولین حرکت شروع می شود؛ با یک اعتماد بدون پیش زمینه یک *بله‌ی خودجوش* در همان گام اول. 

○از قضا در بسیاری از موارد این دقیقاً همان چیزی است که بعدها حسرتش را می‌خوریم. به محض اینکه این بله‌ی خودجوش از دهان ما بیرون می‌پرد، عادت داریم که برایش توجیه بتراشیم. سعی می‌کنیم دلایل محکمی برای انجام دادن آن کار پیدا کنیم، ولی به زمانی که برای انجام آن نیاز داریم بی‌توجه هستیم. ما برای دلیل‌های‌مان بیشتر از زمان ارزش قائل‌ایم و این یک خطا در فرایند استدلال است؛ چرا که تعداد دلایل نامحدود است ولی زمان، بی‌تردید محدودیت دارد.

■از زمانی که متوجه شدم این موافقت خودجوش، یک واکنش ریشه‌دار زیستی است، از *پاسخ منفی ۵ ثانیه‌ای* "چارلی مانگر" به عنوان یک ضد تاکتیک استفاده کرده‌ام: *"اگر در ۹۰ درصد موارد هم نه بگویید، چیز زیادی را از دست نداده‌اید."* اگر کسی از من درخواست لطفی بکند قبل از اینکه تصمیم خود را بگیرم، دقیقاً ۵ ثانیه روی آن تامل می‌کنم و اکثراً جوابم منفی است. ترجیح می‌دهم که به طور منظم بیشتر درخواست‌ها را رد کنم و محبوبیتم را به خطر بیندازم تا اینکه روش معکوس را در پیش بگیرم.

●دو هزار سال قبل، سنکا، فیلسوف رومی نوشت: *"همه آنهایی که شما را به خودشان فرا‌می‌خوانند، شما را از خودتان باز می دارند!"* پس به پاسخ منفی ۵ ثانیه‌ای یک فرصت آزمایشی بدهید. این یکی از بهترین قاعده‌های سرانگشتی برای زندگی خوب است.
📖 هنر خوب زندگی کردن، رولف دوبلی

یکشنبه چهارم مهر ۱۴۰۰ | 17:32
دکتر مهدی صانعی

حکایت مورچه

*طنز مدیریّتی: حکایت مورچه*

*نشر** گاهنامه مدیر
■مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد. مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود.

□سلطان جنگل (شیر) از فعالیّت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود. شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت.

●بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارشات خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد.

○سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد. سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارشات او را بنویسد و تایپ کند. سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد.

■شیر از گزارش های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کند تا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد.
@gahame_modir
□سوسک برای انجام امور، یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد. سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد.

●مورچه که زمانی بسیار فعّال بود 
و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت.
#گاهنامه_مدیر
○شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد.

■این پست به ملخ داده شد. اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود. ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آنها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند
@gahname_modir
□محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند. با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است.
#گاهنامه_مدیر
●بنابراین، شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید. جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است و باید تعدیل نیرو صورت گیرد.
○بنابراین، شیر دستور داد که مورچه را اخراج نمایند. زیرا
مورچه دیگر انگیزه ای برای کار نداشت.
■ *_حکایت مورچه حکایت آشنایی است ..._*

یکشنبه چهارم مهر ۱۴۰۰ | 8:57
دکتر مهدی صانعی

نیمی از ماه را زندگی کن

*نیمی از ماه رو زندگی کن!*

*نشر:* گاهنامه مدید
■یه همکار داشتم سر برج که حقوق می‌گرفت تا ۱۵ روز ماه سیگار برگ می‌کشید، بهترین غذاهای بیرون رو می‌خورد و نیمی از ماه رو غذای ساده از خونه می‌آورد.

□موقعی که خواستم انتقالی بگیرم کنارش نشستم و بهش گفتم: تا کی به این وضع ادامه می‌دی؟ با تعجب گفت: کدوم وضع؟ گفتم: منظورم *زندگی نیمه اشرافی نیمه گداییته!* 
@gahname_modir
●به چشمام خیره شد و گفت: تا حالا سیگار برگ کشیدی؟ گفتم: نه! گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ گفتم: نه! گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ گفتم: نه! گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ گفتم: نه! گفت: تا حالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تا خوشحالش کنی؟ گفتم: نه! گفت: اصلاً عاشق بودی؟ گفتم: نه! گفت: اصلاً زندگی کردی؟ با درماندگی گفتم: آره….. نه ….. نمی‌دونم!
#گاهنامه_مدیر
○همینطور نگاهم می‌کرد، نگاهی تحقیرآمیز! اما حالا که نگاهش می‌کردم برام جذّاب بود. موقع خداحافظی تکه کیک خامه‌ای که در دست داشت تعارفم کرد و یه جمله بهم گفت که مسیر زندگیم رو عوض کرد. 

■پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟ گفتم: نه! گفت: پس سعی کن دست‌کم نیمی از ماه رو زندگی کنی.

شنبه سوم مهر ۱۴۰۰ | 16:43
دکتر مهدی صانعی

کودکان ایرانی، چینی و آلمانی در مدرسه چه می آموزند؟

*کودکان ایرانی، چینی و آلمانی در مدرسه چه می آموزند؟*

✍🏼علیرضا عابدین
*ارسالی از:* امامعلی عرب عامری
■در پژوهشی به بررسی و تحلیل داستان‌های کتاب فارسی کلاس اول در ایران و مقایسهٔ آن با داستان‌های کتاب زبان کلاس اول در دو کشور شرقی و غربی یعنی چین، بعنوان نمایندهٔ فرهنگ جمع‌گرا و آلمان، بعنوان نمایندهٔ فرهنگ فردگرا پرداخته شد. به این منظور کلیهٔ داستان‌های کتاب فارسی اول ابتدایی در ایران، شامل ۵١ داستان منتشر شده در سال ١٣٩١، همچنین ۴۴ داستان از داستان‌های کتاب کلاس اول چین و ٢۶ داستان از مجموعه چهار کتاب کلاس اول آلمان به عنوان نمونهٔ پژوهشی انتخاب شدند. 

□در این پژوهش، تحلیل روان‌شناختی با استفاده از یکی از معتبرترین آزمون‌های فرافکن تحلیلی یعنی «آزمون اندریافت موضوع» که یکی از مناسب‌ترین آزمون‌ها برای تحلیل داستان است انجام گرفت تا مشخص شود چه موضوعاتی در قالب تِم اصلی داستانها قرار دارند و چه نیازها و فشارهای محیطی توسط کتابهای درسی به کودکان القاء می‌شود، و تفاوت میان این سه جامعه کدام است.
@gahname_modir
●نتایج این پژوهش نشان داد نیازهای «پیروی» در ایران، «پیشرفت» در آلمان و «مهرورزی» در چین، سه نیاز اول و اصلی هستند. نیاز به «پیروی» به دو نوع «تسلیم» و «احترام» تقسیم میشود.
#گاهنامه_مدیر
○پرتکرارترین نیاز در کتابهای ایران، «پیروی» از نوع «تسلیم» است. در چین و آلمان نیاز به پیروی تنها به شکل «احترام» یا «سپاسگزاری» نمود پیدا کرده است.

■نیاز «مهرورزی» پرتکرارترین نیاز در چین است که به شدت با ساختار جمع‌گرای شرقی مطابقت دارد. در مرتبه‌های بعدی نیاز «فهمیدن» و همچنین نیاز به «ارائه و بیان» قرار دارند. می‌توان گفت کودک چینی به دنبال آن است که مهر بورزد، بفهمد و بفهماند. پس از این سه نیاز که اساساً در ارتباط با دیگران (نیازهای جمعی) معنا پیدا می‌کنند، نیازهای شخصی‌تر مانند «پیشرفت» و «بازی» رخ می‌نمایانند.

□بروز نیازها در آلمان درست برعکس چین است. در آلمان نیاز به «پیشرفت»، «بازی» و «شناخت» که نیازهای فردی و معطوف به خود هستند، در درجهٔ اول قرار دارند و پس از آنها نیاز «پیوندجویی» ظهور می‌کند.

●کودک ایرانی می‌آموزد که طلب‌کننده و گیرنده (تلویحاً مصرف‌کننده و تنبل) باشد؛ 
کودک چینی می‌آموزد دهنده و بخشنده (تلویحاً تولیدکننده و کارگر) باشد. کودک آلمانی می‌آموزد تا چیزی طلب نکند (تلویحاً استقلال طلب) و در عین حال تا حدی بخشنده باشد.

○در نهایت می‌توان گفت: کودک ایرانی در کتاب درسی خود یاد می‌گیرد که مطیع و سر به زیر باشد. نگاه کودک ایرانی یا به سمت پایین است و یا از پایین به بالا نگاه می‌کند.  نگاه کودک چینی به اطراف است و یک نگاه دایره‌وار دارد.
کودک آلمانی یک حرکت و نگاه رو به جلو و هدفمند دارد. او به یک نقطه و هدف چشم دوخته و تنها برای رسیدن به‌ آن در یک خط سیر مشخص تلاش می‌کند.

جمعه دوم مهر ۱۴۰۰ | 16:33
دکتر مهدی صانعی

چرایی مهمتر است یا چگونگی؟

*چرایی مهمتر است یا چگونگی؟*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■چند سال پیش یک مطلب از هوسرل بنیانگذار پدیدارشناسی دیدم که گفته بود: “بسیاری از مشکلات بشر از نوع سئوال پرسیدن او شروع میشود”.

این مطلب خیلی ذهنم را درگیر کرد و اصلاً نمی فهمیدم منظور هوسرل چیه تا اینکه یک ویدئو از استیو جابز دیدم و یاد جمله هوسرل افتادم. سئوالاتی که استیو جابز در اون ویدئو پرسید هیچکدام با *چرا* شروع نشد؟! خیلی برام جالب شد و چند کلیپ و مطلب دیگه از استیو جابز دیدم و جالب بود که هیچکدام از سوالهای جابز با *چرا* شروع نمیشد. همه با *چگونه و چطور* شروع میشد که منو مجبور کرد قدری بیشتر به این موضوع بپردازم.
 @gahname_modir
□شروع به مطالعه کردم و آثار دیوید برنز و کیوساکی و رابینز و دارن هاردی و چند نفر دیگه که در زمینه رفتار درمانی فعّال هستند را مطالعه کردم و نتیجه برام شگفت‌انگیز بود که در ادامه توضیح میدهم.
 #گاهنامه_مدیر
●بشر موجودی تجربه‌گراست و هنگامی که پدیده‌ای جدید را تجربه میکند در مغز او نتایج ثبت میشوند و از اون نتایج در برخورد با پدیده‌های جدید استفاده میکند. در واقع، وقتی ما یک سئوال را با “چرا” شروع میکنیم مغز دنبال جواب در تجربیات گذشته میگردد. به عنوان نمونه:
“چرا فلان اتفاق افتاد؟
چرا فلان حکومت سقوط کرد؟
چرا در فلان آزمون قبول نشدم؟
چرا من آدم موفقی نیستم؟
چرا اینقدر فقیرم؟
چرا مردم اینقدر بی‌تفاوت و ظلم‌پذیر هستند؟ و…”.
جواب تمام این سوالات در گذشته است.

 ○واقعا حرف هوسرل خیلی درست و جالبه. نکته‌ای که متوجه شدم اینه که آدم‌های تاثیرگذار و موفق تاریخ مثل “ولتر، نلسون ماندلا، گاندی، لوترکینگ، جابز، ایلان ماسک و …” سئوالهایشان را با “چرا” نپرسیدن که توانستند دنیای ما را تغییر بدهند. آنها سوال‌هایشان را با “چگونه یا چطور” پرسیدند.
 @gahname_modir
• چگونه میتوانم کمپین حقوق بشری موفقی تشکیل بدهیم؟
• چگونه میتوانیم امپراطوری استعماری انگلیس را شکست دهیم؟
• چگونه سیاه‌پوستان به حق و حقوق برابر خواهند رسید؟
• چگونه دنیای بهتری خواهیم داشت؟ و….

■حالا سوالی که مطرح میشود این است که “تفاوت سئوال‌هایی که با چرا شروع میشوند با سئوال‌هایی که با چگونه شروع میشوند در چیست؟” در ادامه به این سئوال پاسخ میدهم.

□همان‌گونه که در بالا اشاره کردم جواب سئوال‌هایی که با “چرا” شروع میشوند در گذشته هستند و دلیل و چرایی یک اتفاق و پدیده را بیان می‌کنند و بستگی به نوع تجربیات ما دارد. به عنوان مثال جواب سئوال
“چرا من این‌قدر آدم فقیر و بدبختی هستم؟” از این دست دلایل است:
چون “پدر و مادر من فقیر بودند، خانواده ما پر جمعیت بود، هیچوقت سرمایه کافی برای شروع کار خوبی نداشتم، از بچگی آدم بدشانسی بودم و ….”.
 
●این جوابها در بهترین حالت دلایل درستی برای این فقر ارائه میکنند و در نتیجه من میپذیرم که تا ابد فقیر باشم و به این سرنوشت گردن نهم.
#گاهنامه_مدیر
○ولی جواب سئوال‌هایی که با “چگونه یا چطور” شروع میشوند علاوه بر پاسخ چرایی مساله، راهکار عملی برای برون‌رفت یا حقیقت‌بخشی به چیزی را بیان میکنند و تمام جواب هم در گذشته نیست و نیاز به تفحّص و تحقیق و تفکّر بیشتر دارد و بر عکسِ سئوال‌هایی که با “چرا” شروع میشوند، جوابها آماده نیستند.
 
■مثلاً:
• چگونه میتوانم فقر نباشم؟
• چگونه میتوانم فلان کار را با موفقیت انجام دهم؟ و …”

□پاسخ دادن به این سئوال‌ها راحت نیست و نیاز به تحقیق و تفکّر دارند و هر نتیجه هرچی باشد یک راهکار عملی است که ممکن است درست یا غلط باشد ولی به هر حال یک راهکار است.
 @gahname_modir
●متاسفانه ما هرگز یاد نگرفتیم که درست سئوال بپرسیم و تقریباً تمام سئوالات خودمون را با “چرا” شروع میکنیم.
 
□چند روز پیش معلّم برادرزاده‌م یه سئوال ازشون پرسیده بود و گفته بود درباره‌ش تحقیق کنید: “چرا محیط پارک‌های ما پر از آشغال است؟”

●برادرزاده‌م کلی جواب در مورد بی‌فرهنگی مردم نوشته بود و از من خواست که جوابها را ببینم درسته یا نه؟ مسلماً اون معلّم قصدش فرهنگ سازی بوده ولی آیا اگر سئوال را اینجوری می‌پرسید بهتر نبود:
“چگونه محیط پارکهای ما میتواند همیشه تمیز باشد؟” تا طرز درست فکر کردن را از همان کودکی به بچه‌ها یاد دهیم.

○خوشبختانه اون معلّم از پیشنهاد من استقبال کرد و خیلی هم خوشحال شده بود. مسلماً پاسخ سئوال “چرا نمیتوانیم…..؟” با سوال “چگونه میتوانیم…؟” خیلی متفاوت است.

■پاسخ اولی در بهترین حالت دلایل ناتوانی و دومی راه‌های توانستن است. پاسخ اولی باعث ناامیدی و یاس و دومی پر از انرژی مثبت است.
*نویسنده:* نامشخص
 

جمعه دوم مهر ۱۴۰۰ | 7:54
دکتر مهدی صانعی

زمزمه محبّت

*زمزمه محبّت*

*نشر:* گاهنامه مدیر
🖊️این داستان قدیمی، همچنان ارزش مطالعه را دارد.
■در روز اوّل سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لَم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

□ تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به دَرسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
@gahname_modir
●امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت  کامل".
#گاهنامه_مدیر
○معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
@gahname_modir
■خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد. امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. 
@gahname_modir
□تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدّتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

●پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
#گاهنامه_مدیر
○يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلّمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلّم دوران زندگيش بوده است. چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلّم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
@gahname_modir
■ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

●تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد *من احساس کنم که آدم مهمى هستم* از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که *مي توانم تغيير کنم* از شما متشکرم.
#گاهنامه_مدیر
○خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم....
■بد نيست بدانيد که تدى استوارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است....

پنجشنبه یکم مهر ۱۴۰۰ | 15:38
دکتر مهدی صانعی

من یک رهبر هستم.

جهت دانلود گزارش "من یک رهبر هستم." روی دکمه زیر کلیک کنید.

دانلود فایل با لینک مستقیم

پنجشنبه یکم مهر ۱۴۰۰ | 9:37
دکتر مهدی صانعی

نام نیکی گر بماند زآدمی

*نام نیکی گر بماند زآدمی ...*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■در سال ۵۹ با خانم معلّمی به نام خانم نسیمی ازدواج کردم. ایشان معلم یکی از روستاهای چسبیده به شیراز بودند و پس از دو سال معلّمی، مدیر مدرسه ای شدند که مختلط بود. 

□من آن موقع با ژیانی که داشتم در راهِ رساندن ایشان به مدرسه با محل آشنا شدم و زمینی در آن جا خریدم و طبقه پایین را مغازه ساختم، خانه ای هم در طبقه بالا... و این شد شروع قصّه عجیب ولی واقعی.
●من که اصالتاً ایلاتی بودم و مردسالار، حالا در محل بنده را شوهرِ خانم نسیمی می‌گفتند. مگه میشه؟ یک وجب سیبیل داشتم و آقای علیرضا بازیار شورابی که در تلویزیون هم کار میکردم و احساس این که برای خودم کسی هستم تو محل شده بودم شوهر خانم نسیمی.
○دیدم این طور نمیشه، به بهانه داشتن بچه وادارش کردم با ۲۰ سال سابقهٔ کار بازنشست بشه. فایده نداشت، شدم شوهر خانم نسیمی مدیر سابق.
■خوب من هم بیکار ننشستم، واسم خیلی مهم بود، اصالتمان از دست رفته بود، مغازه تنها راه چاره بود، مغازه را کردیم قنادی و چند شاگرد با اولویت شاگرد های خانم نسیمی، ولی فایده نداشت، میگفتند توی مغازه شوهر خانم نسیمی مدیر سابق کار می‌کنیم.
□این دفعه شاگردها را زیاد کردم، بیشتر، از دانش آموزان خانم نسیمی مدیر سابق ولی افاقه نکرد، شاید ده بار شاگردها را عوض کردم ولی جمعیت اون روستا هم زیادتر میشد و مریدان خانم نسیمی مدیر سابق بیشتر ...
#گاهنامه_مدیر
●کار را توسعه دادیم و شیرینی را در جنوب ایران پخش میکردیم. تو جنوب ایران سرشناس شدیم آقای بازیار، اما توی محل بازم همون شوهر خانم نسیمی مدیر سابق!
○فایده نداشت مثل این که قسم خورده بودند. موضوع برای من مهم بود. سه تا ماشین پخش خریدم وروی چادر های ماشین از چهار طرف نوشتم پخش بازیار، تلفن بازیار، قنادی بازیار، ولی محلی ها باز می‌گفتند ماشین قنادی شوهر خانم نسیمی.
■یه تابلو دو متر در ده متر از این تابلوهای گلوپی که خاموش روشن میشه دادم نوشتن *قنادی بازیار.* مردم محل گفتند قنادی بازیار شوهر خانم نسیمی! 
 □از اون محل خونه ام را جا به جا کردم، فایده نداشت. حالا بچه ام ۳۰ ساله شده بود دکان را سپردم دست او و خودمو بازنشست کردم، سه چهار ماهی یکدفعه میرفتم درِ مغازه... 
@gahname_modir
●حالا دیگه شاگردهای خانم نسیمی بچه داشتن، نوه داشتن، بچه هاشون می‌گفتن مغازهٔ شوهرِ خانم نسیمی مدیر سابق مامان و بابا!
○تو محل جدید میگن آقای بازیار که خانمش معلمه. الان هم یه ساله درِ مغازه شوهرِ خانم نسیمی مدیر سابق مدرسه مامان بزرگ و پدر بزرگ ها نرفتم ....
■درود بر همســـــرم خانم نسیمی و‌ همه معلّمها 
🖊️شوهر خانم نسیمی، علیرضا بازیار شورابـی

پنجشنبه یکم مهر ۱۴۰۰ | 7:52
دکتر مهدی صانعی
مشخصات وب
به وبلاگ مدیریت خوش آمدید. اگر مایل به عضویت در گروه واتساپی گاهنامه مدیر هستید به شماره  09122945096 در واتساپ پیام ارسال نمائید.
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای مدیریت محفوظ است .